معنی پیرمرد
5 بازدید
[ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان بهمی سردسیر بخش کهگیلویهٔ شهرستان بهبهان واقع در ۸هزارگزی جنوب باختری قلعه اعلا مرکز دهستان. کوهستانی، سردسیر. دارای ۱۰۰ تن سکنه. آب آن از چاه، محصول آنجا غلات و پشم و لبنیات. شغل اهالی زراعت و حشم داری. صنایع دستی قالی و قالیچه و جاجیم و پارچه بافی و راه آن مالرو است. ساکنین از طایفهٔ بهمی هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ مَ ] (اِ مرکب) شیخ. سالخورده. کهنسال. بپیری رسیده. مقابل پیرزن : یکی پیرمرد است بر سان شیر نگردد ز جنگ و ز پیکار سیر.فردوسی. چنان شد که دینار بر سر بطشت اگر پیرمردی ببردی بدشت نکردی بدینار او کس نگاه ز نیک اختر روز وز داد شاه.فردوسی. زن و کودک و پیرمردان براه برفتند گریان بنزدیک شاه.فردوسی. عاشقی را، چه جوان چه پیرمرد عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد.عطار. ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانیذ کرد.سعدی. جوانی فرارفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی بدرد.سعدی. یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم.سعدی. پیرمردی لطیف در بغداد دختر خود بکفشدوزی داد.سعدی. ز نخوت برو التفاتی نکرد جوان سربرآورد کای پیرمرد.سعدی. جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت.سعدی. پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید.(گلستان). پیرمردی جهان دیده در آن کاروان بود. (گلستان).
کلمات همقافیه با «پیرمرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر