معنی پیرزن

معنی پیرزن

9 بازدید
[ زَ ] (اِ مرکب) زن سالخورده. شیخه. عجوزه. پیرزال. زن کهنسال. مقابل پیرمرد: پس ار ژاژ و خوهل آوری پیش من همت خوهل پاسخ دهد پیرزن.ابوشکور. سبک پیرزن سوی خانه [چاکر] دوید برهنه به اندام او درمخید.ابوشکور. اندرآمد مرد با زن چرب چرب پیرزن [گنده پیر] از خانه بیرون شد به ترب. رودکی. چنان سیر گشتم ز شاه اردوان که از پیرزن طبع مرد جوان.فردوسی. بخندید ازان پیرزن شاه و گفت که این داستانها نشاید نهفت.فردوسی. یکی پیرزن مایه دار ایدرست که گویی مگر دیدهٔ اخترست.فردوسی. جوان شد حکیم ما، جوانمرد دل فراخ یکی پیرزن خرید بیک مشت سیم ماخ. عسجدی. شوی ناکرده چو حوران جنان باشی نه چنان پیرزنان و کهنان باشی.منوچهری. این جهان پیرزنی سخت فریبنده است نشود مرد خردمند خریدارش.ناصرخسرو. چو حورا که آراست این پیرزن را همان کس که آراست پیرار و پارش. ناصرخسرو. بیرون شد پیرزن پی سبزه و آورد پژند چیده برتریان. اسماعیل رشیدی. انگار خروس پیرزن را بر پایهٔ نردبان ببینم.خاقانی. این پیرزن ز دانهٔ دل میدهد سپند تا دفع چشم بد کند از منظر سخاش. خاقانی. تا همان پیرزن دوا بشناخت. پیرزن وار از دوا بنواخت.نظامی. گیرم که خروس پیرزن را یا مؤذن کوی را عسس برد.نظامی. پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت.نظامی. کان پیرزن بلارسیده دور از تو بهم نهاد دیده.نظامی. وزان دنبه که آمد پیه پرورد چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد.نظامی. پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز.سعدی. نکردی درین روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن.سعدی. خرابی کند مرد شمشیرزن نه چندانکه آه دل پیرزن.سعدی. پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید.سعدی. چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن.سعدی. که گر جستم از دست این شیرزن من و کنج ویرانهٔ پیرزن.سعدی. از فتنهٔ پیرزن بپرهیز چون پنبهٔ نرم از آتش تیز.؟ هرملة؛ بی خرد گردیدن پیرزن از پیری. (منتهی الارب). جحرظ؛ پیرزن کلان سال.

کلمات هم‌قافیه با «پیرزن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید