معنی پیرخر
5 بازدید
[ خَ ] (اِ مرکب) خرپیر. خر بزادبرآمدهٔ درازگوش سالخورده. خر کهنسال : چه کوشش کند پیر خر زیر بار تو میرو که بر بادپائی سوار.سعدی. کار و باری که ندارد پا و سر ترک کن، هی پیرخر، ای پیرخر.مولوی. - امثال: پیرخر اگر بار نبرد راه بخانه بَرد. || پیر خر؛ (ترکیب وصفی، اِ مرکب) سالخوردهٔ نادان. کهنسالِ بیخرد.
کلمات همقافیه با «پیرخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر