معنی پیراهن

معنی پیراهن

5 بازدید
[ هَ ] (اِ) پیراهان. پیرهن. پیرهند. جامهٔ نیم تنه ای که زیر لباس بر بدن پوشند. قمیص. (منتهی الارب). کرته. سربال. (دهار). جبه. سربلة. جلباب. (منتهی الارب): همی تنگ شد دوکدان بر تنش چو مشک سیه گشت پیراهنش.فردوسی. خنک در جهان مرد برتر منش که پاکی و شرمست پیراهنش.فردوسی. که هر دو ز یک بیخ و پیراهنیم ببیشی چرا تخمها برکنیم.فردوسی. بزد چنگ و بدرید پیراهنش درخشان شد آن لعل زیبا تنش.فردوسی. جهان را بلی کدخدایی بجست که پیراهن داد پوشد نخست.فردوسی. بدرد همی پیش پیراهنش درخشان شود آتش اندر تنش.فردوسی. بخاک اندر افکنده پر خون تنت زمین بستر و گور پیراهنت.فردوسی. چو پیراهن زرد پوشید روز سوی باختر گشت گیتی فروز.فردوسی. بینداخت پیراهن مشک رنگ چو یاقوت شد چهر گیتی برنگ.فردوسی. کنون کار پیش آمدت سخت باش بهر کار پیراهن بخت باش.فردوسی. زمین پوشد از نور پیراهنا شود تیره گیتی بدو روشنا.فردوسی. فرستاده رفتی سوی دشمنش که بشناختی راز پیراهنش.فردوسی. یکی زرد پیراهن مشکبوی بپوشید و گلنارگون کرد روی.فردوسی. زره بود بر تنش پیراهنش کله ترگ بود و قبا جوشنش.فردوسی. برو آستین هم ز پیراهن است.فردوسی. پیراهن لولویی برنگ کامه وان کفش دریده و بسر بر لامه.مرواریدی. پس بباید دانست که برکشیدن تقدیر ایزد پیراهن ملکی از گروهی و پوشانیدن در گروهی دیگر، اندر آن حکمتست ایزدی. (تاریخ بیهقی). دانم ازین دشمن بدخو که هیچ زو نشود خالی پیراهنم.ناصرخسرو. صبا از خاطرت بوئی بگل داد ز شادی چند پیراهن بیفروز.خاقانی. خیاط روزگار ببالای هیچکس پیراهنی ندوخت که آنرا قبا نکرد.خاقانی. چون برآمد ماه نو از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش. سعدی. لطف آیتی است در حق ایشان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند.سعدی. ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی.سعدی. جنتت جامهٔ پاکست و عذابت دوزخ هست پیراهن چرکین چو ضمیر اشرار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۲). رودهٔ نرم ستان از جهت پیراهن کانچه در زیر بود نرم به از استظهار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۳). - امثال: مثل پیراهن تن کسی بودن. مثل پیراهن عثمان. مثل پیراهن عمر. هر که یک پیراهن بیش از تو دارد، با او دست و گریبان مشو. غلالة؛ پیراهن کوتاه. ملاتب؛ پیراهنهای کهنه. (منتهی الارب). تجبیب؛ پیراهن را جیب کردن. (تاج المصادر). ادراع؛ پیراهن پوشیدن زن. اقمصة؛ پیراهنها. تقمص؛ پیراهن پوشیدن. (منتهی الارب) (دهار). تقمیص؛ پیراهن پوشانیدن. (منتهی الارب). پیراهن درپوشیدن. (تاج المصادر). سربلة؛ پیراهن پوشاندن. (دهار). ایتتاب؛ پیراهن بی آستین پوشیدن زن. (تاج المصادر). بقیرة؛ پیراهن بی آستین. هفهاف؛ پیراهن نیک شفاف. هفاف؛ پیراهن تنگ شفاف و براق و درخشنده و سبک. هرمولة؛ خرقهٔ پاره که از دامن پیراهن کهنه شکافته گردد. فروج؛ پیراهن طفلان از پس شکافته. علقة؛ پیراهنی است بی آستین؛ جبه، نوعی از پیراهن. جوب؛ گریبان کردن پیراهن را. دجة؛ گویک پیراهن. قمیص سنبلانی؛ پیراهن دراز و فراخ. تدایع؛ پیراهن پوشانیدن زن را. درع المرأة؛ پیراهن زن. دراعة؛ پیراهن فراخ. قرقل؛ پیراهن زنان. خیلع، خیعل؛ پیراهن بی آستین. (منتهی الارب). صاحب آنندراج گوید: با لفظ بر تن دوختن و در بر کردن و قبا کردن و کشیدن و کندن مستعمل است و مطلع از تشبیهات اوست. || کلمهٔ پیراهن با کلماتی ترکیب یا بکلماتی اضافه شود و یا مضاف الیه قرار گیرد چون: زیر پیراهن، پیراهن بخت : چنین گفت [رستم ] کای جوشن کارزار برآسودی از جنگ یک روزگار کنون کار پیش آمدت سخت باش به هر کار پیراهن بخت باش.فردوسی. - پیراهن آبی کردن؛ کنایه از لباس ماتم پوشیدن. (آنندراج): هستی جاوید باشد ماتم خود داشتن خضر پیراهن بمرگ خویش آبی میکند. شوکت. - پیراهن بر قد کسی بریدن؛ بر اندام او راست کردن : لطف آیتی است در حق ایشان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند.سعدی. - پیراهن سیمابی؛ سفید. (آنندراج): چون سحر پیراهن خاکست سیمابی ز اشک چون فلک آئینهٔ مهرست زنگاری ز آه. سلمان. - پیراهن فانوس؛ جامهٔ فانوس. - پیراهن قبا کردن؛ چاک کردن پیراهن. چاک زدن و پاره کردن پیراهن. (برهان). رجوع به پیرهن قبا کردن شود: پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند.حافظ. - پیراهن کاغذی. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود. - پیراهن کعبه؛ جامهٔ کعبه : انداخته گاه فارغ از دیر پیراهن کعبه بربت دیر.دقیقی (از آنندراج). - پیراهن مراد؛ پیراهن که زنان روز بیست و هفتم رمضان با پول کدیه خرند و میان دو نماز ظهر و عصر در مسجد دوزند و بر تن کنند برآمدن حاجتی را.

کلمات هم‌قافیه با «پیراهن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید