معنی پیرامن

معنی پیرامن

4 بازدید
[ مُ / مَ ] (اِ) پیرامون. اطراف و گرد چیزی. حوالی. حول. گرداگرد چیزی. (اوبهی). دوروبر. دوره. دور. گرد. دورتادور. جوانب. گردبرگرد: زرنگ شهری با حصار است و پیرامن او خندق است. (حدود العالم). گفتم نایمت نیز هرگز پیرامنا بیهده گفتم من این بیهده گویا منا ما را گفتی میا بیش بدین معدنا ما را دل سوخته است عشق و ترا دامنا. ابوالحسن اورمزدی. بدوزخ درون زشت آهرمنا نیارستمش گشت پیرامنا.دقیقی. ببندید با یکدگر دامنا نمانید بدخواه پیرامنا.فردوسی. یلانی که بودند خنجرگذار بگشتند پیرامن کارزار.فردوسی. برید آن سر شاهوار از تنش نیامد یکی خویش پیرامنش.فردوسی. ز دو لشکر از یار و فریادرس به پیرامن اندر ندیدند کس.فردوسی. هر آنکس که پیرامنش بد براند خود و دایه و شاه جمشید ماند.فردوسی. بپیرامن دژ یکی راه نیست وگر هست از ما کس آگاه نیست.فردوسی. بیامد بپیرامن طیسفون سپاهی ز انداز دانش فزون.فردوسی. ور زانکه بغردی بناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری.منوچهری. و پیرامن وی مهاجرین و انصار. (تاریخ سیستان). هر آنکس که پیرامنش بد براند خود و دایهٔ جادو و شاه ماند.اسدی. مر این ماهی خرد را دشمنست همه روز گردانش پیرامنست.اسدی. تا تن من گشت بپیرامنش دیو نگشتست بپیرامنم.ناصرخسرو. و صد مرد سلاح در زیر جامه پوشیده پیرامن انوشروان مرتب بودند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۰). و دیگر لشکرها دورویه پیرامن مزدکیان که بر خوان نشسته بودند درگرفتند. (ایضاً ص ۹۰). و پیرامن آن همه عمارتهاست و چشمه ها و آبهای روان. (ایضاً ص ۱۵۵). بحکم آنکه فیروزآباد در میان اخره نهاده است که پیرامن آن کوهی گردبرگرد درآمده است. (ایضاً ص ۱۳۷). همگان پیرامن دیر درآمدند و آواز داد که من ابرویزم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۱). کند از غالیه پیرامن گل را پرچین تا کس از باغ رخش گلشن (؟) و گلچین نکند. سوزنی. حاجب آلتونتاش و ارسلان جاذب پیرامن حصار او فراگرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۳). قومی را دیدم پیرامن من نشستند و با من بتلطف درآمدند (ترجمهٔ تاریخ یمینی). (فرشتگان عرش آشیان پیرامن وی صف اندر صف عاکف و واصف (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۸). شبی پیرامن قصر او فراگرفتند و اسباب و مضارب و مراکب او غارت کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۰). پیرامن هر مربعی از مربعات آن خطی از زر درکشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۲). بوقت حاجت پیرامن آن طوف کرده تضرع و زاری نموده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۵). با لشکری جرار پیرامن مأمن او درآمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳). پیرامن آن خندقی عمیق بود که اندیشه در مجاری آن بپایان نمیرسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۶). بفرمود تا طایفه ای از لشکر پیرامن آن اوباش بر آمدند و همه را بقتل آوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۰۸). پیرامن قصریکه خوابگاه او بود فراگرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۹). چون منتصر را خبر شد لشکری بسیار پیرامن خیمهٔ او درآمده بودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۴). پیرامن آن خندقی بعید قعر کشیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۹). لشکر سلطان چون دایره پیرامن نقطهٔ آن حصار درآمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سلطان پیرامن آن قلعه فراگرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۹). چون گریبان پیرامن او فراگرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۷). در کوی هوس دام هوانست نهاده بیهوده بپیرامن آن دام چه گردی. عبدالواسع جبلی. نای است یکی مار که ده ماهی خردش پیرامن نه چشم کند مار فسائی.خاقانی. پیرامن کویش بشب، خصمان خاقانی طلب هرجا که گنجست ای عجب، ماریست پیرامون او. خاقانی. مرا صد دام در هر سو نهادی هزاران دانه پیرامن فشاندی.خاقانی. پران ملک پیرامنش، چون چرخ دائر بر تنش چون بادریسه دشمنش، یک چشم بینا داشته. خاقانی. گه گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زردرو پیرامنش ده ماه نو هر سال یکبار آمده. خاقانی. اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم کردند ترکتاز و نه درخورد کرده اند.خاقانی. هست بپیرامنش طوف کنان آسمان آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب. خاقانی. وز پی آن تا ز دیو آزشان باشد امان خط افسون مدیح صدر پیرامن کشید. خاقانی. بلشکر بفرمود تا صدهزار درآیند پیرامن آن حصار.نظامی. یکی لحظه پیرامن بام گشت نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت.نظامی. ایشان که سلاح کار بودند پیرامن او حصار بودند.نظامی. نبود از تیغها پیرامن شاه. بیک میدان کسی را پیش و پس راه.نظامی. گفتا مکن ای سلیم دل مرد پیرامن این حدیث ناورد.نظامی. پیرامن هرچه ناپدیدست در دامن عصمتش کشیدست.نظامی. بهشتی شده بیشه پیرامنش دگر کوثری بسته بر دامنش.نظامی. بمیر پیشتر از مرگ تا رسی جائی که مرگ نیز نیاردت گشت پیرامن. جمال الدین عبدالرزاق. پادشاه باید تا کرگسی باشد بپیرامن او مردار نه مرداری باشد بپیرامن او کرگس. (عقدالعلی). در میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن.سعدی. مرا دستگاهی که پیرامنست پدر گفت میراث جد منست.سعدی. چون برآمد ماه نو از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش. سعدی. عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون صد کشته در دامنت.سعدی. دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه دربدر میگشت. سعدی. ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش.سعدی چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت. سعدی. بزمگاهی دلنشان، چون قصر فردوس برین گلشن پیرامنش چون روضهٔ دارالسلام. حافظ. چون شناور نیستی پیرامن جیحون مگرد. مغربی. می بیاور که خبر میدهد ایام بهار لطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت.یغما. حیزوم، حزیم، پیرامن نای گلو از سوی سینه؛ حرم؛ پیرامن کعبه. جول؛ پیرامن درون چاه. ملاغم؛ پیرامن دهان. (از منتهی الارب). وصید؛ پیرامن سرای. (دهار). فناءالدار؛ پیرامن سرای. ملامج؛ پیرامن دهن. حوق؛ پیرامن ختنه گاه. عطن؛ پیرامن حوض و خانه. معطن؛ پیرامن چاه و خانه. حریم؛ پیرامن حوض و چاه. (از منتهی الارب). جوار؛ صحن گرداگرد سرای و پیرامن آن. (از منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «پیرامن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید