معنی پیراسته

معنی پیراسته

5 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف) نعت مفعولی از پیراستن. مهذب. مقابل آراسته. متحلی. متحلیة. مقذذ. (منتهی الارب): جهاندار خاقان مرا خواسته است سخنها ز هر گونه پیراسته است.فردوسی. خانهٔ پیراسته همچون نگار منتظر خانه فروش توام.عطار. || نازیبا بریده. (شرفنامه). شاخهای زاید بریده. زده. باغی که شاخهای زیادتی آن را بریده و علفهای زیادتی آنرا چیده و صفا داده باشند. درختی که آنرا پر کاوش کرده باشند یعنی شاخهای زیادتی آن را بریده باشند. (برهان): نه زمینی ز تو آراسته گشت نه درختی ز تو پیراسته گشت.جامی. || مجازاً، اصلاح شده. مرتب گردانیده و ساخته و پرداخته. (برهان): ای جهان از عدل تو آراسته باغ ملک از خنجرت پیراسته.انوری. یخضود؛ آنچه از چوب تر پیراسته باشند یا از درخت شکسته شده باشد. (منتهی الارب). || پاک شده از مو و پشم. زدوده. || درپی کرده. رفوکرده. وصله کرده. پینه زده : شرمم از خرقهٔ آلودهٔ خود می آید که برو وصله بصد شعبده پیراسته ام.حافظ. || زدوده. صیقل داده (شمشیر و جز آن). || زدوده (از غم): ز خوبیّ آن کودک و خواسته دل او ز غم گشته پیراسته.فردوسی. || مدبوغ. آش نهاده: صله؛ پوست خشک ناپیراسته. مسک دبیغ؛ پوست پیراسته. (منتهی الارب). اندباغ؛ پیراسته شدن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب): قومی که چو روبه بتو بر حیله سگالند پیراسته بادند چو سنجاب و چو قاقم. سوزنی. || مهیا. بسیجیده. آماده : خود تو آماده بوی و آراسته جنگ او را خویشتن پیراسته.رودکی. || پاک و صافی شده. ساخته و پرداخته : ز مرگ آن نباشد روان کاسته که با ایزدش کار پیراسته.فردوسی. || بصلاح. دور از آلودگیها. دور از نازیبائی ها: اگر چه جریره ست پیراسته ازین انجمن مر ترا خواسته.فردوسی. فلان جوانی است آراسته و پیراسته؛ بصلاح و دور از عیب و زشتی و آلودگی. || مزور. مزخرف. برساخته : چنین گفت: الها به آلای خویش به اجلال و اعزاز و نعمای خویش که گویا کن این گرگ را تا ازوی کنم این سخن را همی جستجوی بدانم که این گفتهٔ راستست و یا نه دروغ است پیراسته است. شمسی (یوسف و زلیخا). || پیراستهٔ شهر؛ سواد. (دهار). فصیل (؟) بود و دیوار کوچک پیش بارو و در میان بازار که پوشانیده باشند (؟) (لغت نامهٔ اسدی): گر زآنکه به پیراستهٔ شهر برآیی پیراسته آراسته گردد ز رخانت.بوشعیب. || دهی که در آن نخلستان بسیار باشد. بیراسته. (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «پیراسته»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ته» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید