معنی پیر

معنی پیر

7 بازدید
(ص، اِ) شیخ. شیخه. سالخورده. کلان سال. مسن. معمر. زرّ. مشیخه. (دهار). مقابل جوان. بزادبرآمده. دردبیس. فارض. اشیب. (منتهی الارب). کهام. ج، پیران : پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو [ او ] مرا بکرد جوان.رودکی. شدم پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی مرا سینه پر انجوخ و تو چون چفته کمانی. رودکی. داد پیغام بسراندر عیار مرا که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا کاین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت. برهاناد ازو ایزد دادار مرا.رودکی. من رهی پیر و سست پای شدم نتوان راه کرد بی بالاد.فرالاوی. برآنند کاندر ستخر اردشیر کهن گشت و شد بخت برناش پیر.فردوسی. همه مر گراییم پیر و جوان بگیتی نماند کسی جاودان.فردوسی. توانا بود هر که دانا بود بدانش دل پیر برنا بود.فردوسی. در آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نبشتند برنا و پیر.فردوسی. براندیش کان پیر لهراسب را پرستنده و باب گشتاسب را.فردوسی. کس از نامدارانْش پاسخ نداد مگر پیر گشته دلاور قباد.فردوسی. برفتند هرکس که بد در سرای مرآن پیر را سرشکستند و پای.فردوسی. کسی سام یل را نیارست گفت که فرزند پیر آمد از خوب جفت.فردوسی. اگرچه گوی سرو بالا بود جوانی کند پیر کانا بود.فردوسی. چنین گفت داننده دهقان پیر که دانش بود مرد را دستگیر.فردوسی. بدیشان نگه کرد شاه اردشیر دل مرد برنا شد از رنج پیر.فردوسی. نگه کرد فرزانه ملاح پیر ببالا و چهر و بر اردشیر.فردوسی. چو آگاهی آمد بآزادگان بر پیر گودرز کشوادگان.فردوسی. بدو گفت طوس ای سپهدار پیر چه گویی سخنهای نادلپذیر.فردوسی. مگر مرد با دانش و یاد گیر چه نیکوتر از مرد دانا و پیر.فردوسی. پیری و درازی و خشک شنجی گویی بگه آلوده لتره غنجی.منجیک. سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع سزد که او نکند طمع پیر دندان کرو.کسائی. از دهان تو همی آید غساک پیر گشتی ریخت مویت از هباک.طیان. مادرتان پیرگشت و پشت بخم کرد موی سر او سپید گشت و رخش زرد. منوچهری. چون نگه کرد بدان دختر کان مادر پیر سبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر. منوچهری. گفتم همی چه گویی ای هیز گلخنی گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی. عسجدی. پیرست و حق خدمت دارد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۹). ما پیران اگر عمر بیابیم بسیار آثار ستوده خواهیم دید. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۳). من پیر شده ام و از من اینکار بهیچ حال نیاید. (تاریخ بیهقی). ... طمع پیر و جوان باز چو شیطان رجیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. نه فلان کرد و نه بهمان و نه پیر و نه جوان... ابوحنیفه اسکافی. با چنین پیران لابل که جوانان چنین... ابوحنیفه اسکافی. سپهبد برآمد بر آن تیغ کوه بشد نزد آن پیر دانشپژوه. (از لغت نامهٔ اسدی). بخندید بر پیر و بر دردمند.اسدی. خروشید و گفتا مرا خیر خیر به بیغاره دشمن کهن خواند و پیر.اسدی. گفت نه پیر و نه جوان میان این هر دو. (قصص الانبیاء ص ۱۱۹). چو پیر گشتی و بیدار گشتی ای نادان ترش بود پس هفتاد ناز و الغنجار. عثمان مختاری. جز بتدبیر پیر کار مکن پیر دانش نه پیر چرخ کهن.سنائی. گه با چهار پیر زبان کرده در دهن گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان. خاقانی. جوان گر بدانش بود بی نظیر نیاز آیدش هم بگفتار پیر.نظامی. در خانقاه باغ نه صادر نه واردست تا پیر بنیه گشت حریف گران برف. کمال اسماعیل. مرا گناه نباشد نظر بروی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی.سعدی. فضلهٔ مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران میرسد. (گلستان). بشنو که من نصیحت پیران شنیده ام بیش از تو خلق دیده و پیش از تو دیده ام. سعدی. ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقفست بر طفل برنا و پیر.سعدی. وای از آن پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر لبیب.مولوی. من پیر سال و ماه نیم، یار بیوفاست بر من چو عمر میگذرد پیر ازان شدم. حافظ. پیرمردی زن جوان میخواست گفتمش ترک این هوس خوشتر.ابن یمین. بکش مگذار کاین سگ پیر گردد که چون شد پیر غافل گیر گردد؟ غنج؛ پیر کلانسال. شیخ غاس؛ پیر فانی. ناقةٌ متهدمه؛ ناقهٔ پیر فانی. اهمام؛ سخت پیر شدن. همة، هم؛ پیر فانی. همامة، همومة، انهمام؛ پیر فانی. هلوف؛ پیر کلان سال. تهریم؛ پیر خرف گردانیدن. هرب؛ پیر کلان سال گردیدن. اهرام؛ پیر و کلان سال گردانیدن. هصو؛ پیر شدن. قرة؛ پیر سالخورده. ریبال؛ پیر ناتوان. قنسر، قنسری؛ پیر دیرینه. جلجاب؛ پیر زفت. نهبل، نهبلة؛ پیر کلانسال. شهیر؛ مرد پیر. جرضم؛ پیر بر جای مانده از لاغری و سخت پیر. شیخ کنع؛ پیر درترنجیده اندام. اجراز؛ بوقت مردن رسیدن پیر. تخجیة؛ پشت خم کردن پیر. نعثل؛ پیر گول. مسبه، مسبوه؛ پیر خرف. لبخ؛ پیر بزرگ سال گردیدن. هرم؛ سخت پیر. هدم؛ پیر سالخورده. دردح؛ پیر فانی. قذعمیل؛ پیر کهنسال. خدّب؛ مرد پیر. دبور؛ پیر شدن مرد. شاسف؛ پیر پوست بر استخوان خشک شده. تبتیة؛ پیر و ضعیف گردیدن. هدّ؛ پیر گردیدن. ادلهنان؛ پیر شدن. ذرء؛ پیر گردیدن. ذقن؛ پیر فانی. رجلٌ اذرء؛ مرد پیر. عسیف؛ پیر فانی. عنجش؛ پیرفانی یا ترنجیده پوست. عنجل؛ پیری که از کمی و برهنگی گوشت استخوانش برآمده باشد. (منتهی الارب). - امثال: مثل پیر بیخواب. پیری نداری پیری بخر. پیران پیرایهٔ ملکند. صاحب آنندراج گوید: سال آزمای، کهن، پالوده مغز از صفات اوست و اطلاق آن بر اشجار و شراب و غیره بنا بر مواقع استعمال است مثل لفظ جوان : از آتش هر چنار پیرش در تاب و تب آسمان چو شیرش.تأثیر. صاحب قاموس کتاب مقدس گوید: پیر معروف است اشخاص پیر و سالخورده در میان عبرانیان و سایر اقوام محترم و معزز بوده اند. (ایوب ۱۲:۱۲ و ۱۵:۱۰). و جوانان در حین ورود پیران میبایست برپا شوند. (لاویان: ۱۹:۳۲). و اگر کسی نسبت بپیران بی احترامی و هتک حرمت می نمود مورد ملامت و سرزنش و محکوم بمجازات بود (تثنیه ۲۸:۵۰ مراثی ارمیا ۵:۱۲) و البته پیران نیز تکالیف مخصوصه نسبت بجوانان داشتند که میبایست مجری دارند و حکمتی که از تجربه تحصیل شود بسیار گرانبهاست (اول پادشاهان ۱۲: ۱ -۱۶. ایوب ۳۲:۷) مقابل تکالیف کلیسا و بعبارت اخری تکالیف دولت و ملت در ایام عهد عتیق و جدید بعهدهٔ پیران موکول بود. (قاموس کتاب مقدس). - پیران دولت؛ بزرگان دولت : بیش کس نبود از پیران دولت که کاری برگذارد. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۴). اکنون خوارزمشاه پیر دولت است آنچه رفت در باید گذاشت. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۵). - پیران قوم؛ قدماء آنان . سالخوردگان و معمرین آنان : سه تن از پیران کهن تر داناتر سوی یعقوب ننگریستند. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۸). - پیران ناحیه یا کشور؛ بزرگان آنجا. سالخوردگان بوم و بر: من مرید دم پیران خراسانم از آنک شهسواران را جولان بخراسان یابم.خاقانی. || دیرینه. قدیم. کهن. کهنه. سالیان بر او گذشته : چنین است کردار این چرخ پیر چه با اردوان و چه با اردشیر.فردوسی. سفیده چو پیدا شد از چرخ پیر چو زر آب شد روی دریای قیر.فردوسی. بیار ای بت کشمیر شراب کهن و پیر بده پُرّ و تهی گیر که مان ننگ و نبردست. منوچهری. ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی که فلان بودست از یاران دیرینه و پیر. ناصرخسرو. ساقی نبید پیر ده اکنون که شد جوان این باغ پیر گشته بعمر جوان گل. مسعودسعد. || مراد. مرشد. شیخ. (دهار). دلیل. پیشوا. امام. آنکه خود راهنماست و مرشد و راهنما ندارد. دستگیر. قطب. پیر طریقت. مقابل مرید. مقابل سالک، پیشوای طریقت صوفیه. امام و پیشوای صوفیان. شیخ تصوف : کسی کو پی رهبر و پیر گردد ره راست او راست از خلق یکسر. ناصرخسرو. هیچ خصمی را این شغل نیاموزد خصم هیچ صوفی را این کار نفرماید پیر.سوزنی. خاطر من بگه نظم سخن خانقاهیست پر از پیر و مرید.سوزنی. پیری که پیر هفت فلک زیبدش مرید میری که میر هشت جنان شایدش غلام. خاقانی. آن پیر ما که صبح لقائیست خضرنام هر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام. خاقانی. وآن پیر کو خلیفه کتاب دل منست چون صبحگاه سر بمناجات برگشاد. خاقانی. گر مریدی چنانک رانندت برهی رو که پیر خوانندت.نظامی. نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر[ ی ] بزرگست از دور جای بدیدن او شد. (تذکرةالاولیاء عطار). پس میان خضر و او بسی سخن برفت و پیر او خضر بود علیه السلام که او را در این کار کشیده بود باذن اللََّه تعالی. (تذکرةالاولیاء عطار). هر که هست از فقیه و پیر و مرید وز زبان آوران پاک نفس.سعدی. گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجدسرا سر ز حکمت برنگیرم چون مرید از حکم پیر. سعدی. از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد. گلستان چ یوسفی ص ۱۵۵). یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را میگفت. (گلستان). مریدی گفت پیری را چکنم کز خلایق برنج اندرم از بس که بزیارتم همی آیند. سعدی. پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد.حافظ. سر ز حیرت بدر میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود. حافظ. - امثال: بطفلی خدمت پیری نکردم به پیری خدمت طفلم ضروریست. پیر نمی پرد، مریدان می پرانند. پیر میسازد مریدان دسته می نهند. پیر من خس است اعتقاد من بس است. بی پیر مرو تو در خرابات هرچند سکندر زمانی. || مرشد و راهنما پیش زردشتیان. || پیغمبر در تداول یهودان ایران: به پیرم موسی. - بی پیر؛ که بر راهی استوار نیست : با شراب تازه زاهد ترشروئی میکند کو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را. صائب. - پیرخر؛ بزادآمده. فرتوت از کهنسالی : اگر پیرخر بار نکشد راه برد. (تاریخ سیستان). - پیرسر؛ سالخورد. سپیدموی سر از پیری : که هرگز کس اندر جهان آن ندید نه از پیر سر کاردانان شنید.فردوسی. - پیر کفتار؛ زنی سالخورده و زشت اندرون؟ - پیرگبر؛ پیر بی دین. - گنده پیر؛ قشعة. (منتهی الارب). قندفیر. وینم کهن گشته گنده پیر گران دل مامی چگونه برباید.ناصرخسرو. تا تو بدین فسونش ببر گیری این گنده پیر جادوی رعنا را.ناصرخسرو. این گنده پیر را ز کجا عنبر پشکیست خشک ناقهٔ تاتارش.ناصرخسرو. چه گویی که پوشیده این جامه ها را همان گنده پیری چو کفتار دارد. ناصرخسرو. شفشلیق؛ گنده پیر فروهشته گوشت سست اعضا. (منتهی الارب). || و نیز در معنی سالخورده و هم در معنای مرید و پیشوا مضاف کلمات مخلتفه واقع شود چون: پیر تعلیم : دل من پیر تعلیم است و من طفل زباندانش دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش. خاقانی. - پیر خرد: شاه ملک بین بصبح پرده برانداخته پیر خرد بین بمی خرقه درانداخته.خاقانی. - پیر چرخ و پیران چرخ یا فلک : پیران هفت چرخ بمعلوم هشت خلد یک ژندهٔ دوتایی او را خریده اند.خاقانی. کوس چون صومعهٔ پیر ششم چرخ کزو بانگ شش دانهٔ تسبیح ثریا شنوند.خاقانی. بر سر این حکمنامه مهر نبندد پیر ششم چرخ در قضای صفاهان.خاقانی. - پیر خوش سیما؛ مجازاً دنیا و روزگار: ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما. سنائی. - پیر دِیر. رجو ع به پیر دیر در ردیف خود شود. - پیر عشق : پیر عشق آنجا بعرسی پاره میکرد آسمان من نصیبه شانه دانی بی کمان آورده ام. خاقانی. - پیر میخانه. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود: پیر میخانه همی خواند معمائی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن. حافظ. - پیر میکده. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود. - پیر می فروش. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود: دی پیر می فروش که ذکرش بخیر باد گفتا صبوح نوش و غم دل ببر ز یاد.حافظ. - پیر دین : بدل بد رجوع تو کان پیر دین را بجز استقامت عصایی نیابی.خاقانی. - پیر مبارک قدم؛ پیر خجسته پی : بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم.سعدی. - پیر محله. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود: عالم شهر گو مرا وعظ مکن که نشنوم پیر محله گو مرا توبه مده که بشکنم.سعدی. - پیر مرند؛ پیری و مرادی مقیم شهر مرند بعهد خاقانی یا پیش از وی : حکم حق رانش چون قاضی خوی نطق دستانش چون پیر مرند.خاقانی. - پیر مغان. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود. - پیر هری؛ خواجه عبداللََّه انصاری. رجوع به پیر هری و رجوع به عبداللََّه انصاری شود. || پیر و پیغمبر. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.
[ یَ ] (اِ) پدر (در بعض لهجه های فارسی نظیر مازندرانی و سیادهنی و جز آن). اب : مگذر ز سر عشق که گر درّ یتیمی مانندهٔ این عشق ترا مار و پیر نیست. مولوی.
(اِخ) دهی از بخش سرباز شهرستان ایرانشهر واقع در۲۱ هزارگزی شمال خاوری سرباز و ۱۰ هزارگزی شمال راه مالرو سرباز به زابلی. کوهستانی، گرمسیر و مالاریائی. دارای ۲۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه محصول آنجا غلات و خرما و ذرت. شغل اهالی زراعت. و راه مالرو است ساکنین از طایفهٔ سرباز هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
(اِخ) دهی از دهستان کوشک بخش بافت شهرستان سیرجان، واقع در ۷۵ هزارگزی جنوب خاوری بافت، سر راه فرعی بافت به اسفندقه. کوهستانی، سردسیر. دارای ۱۰۰ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و حبوبات. شغل اهالی زراعت و راه فرعی است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ یِ ] (اِخ) (سَن) یکی از اعزه و مقدسین نصاری است و مشهور به القنطره ای. چه از مردم قصبهٔ القنطره از قصبات اسپانیول است. وی بسال ۱۴۹۹ م. تولد یافته و در سنهٔ ۱۵۶۳ درگذشته بریاضت و تقوی مشهور است و برخی آثار دینی دارد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ یِ ] (اِخ) (سَن) یکی از ائمهٔ معصوم نصاری و ملقب به زرین کلام. وی از سنهٔ ۴۳۳ تا ۴۵۲ م. سمت اسقفی راونه را داشته و مردی فصیح و بلیغ بوده است و مواعظ و اندرزهای مشهور دارد، روز چهارم کانون اول را نصرانیان به احترام او تعطیل کنند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ یِ ] (اِخ) پتروس. پطرس. یکی از حواریون است، برادر آندریاس از اصحاب حضرت عیسی علیه السلام. وی بصید ماهی اشتغال داشته و نام اصلی وی شمعون بوده است، و آن حضرت ویرا به کفاس که در زبان عبری بمعنی سنگ میباشد، مسمی فرمود، پس رومیان این کلمه را بزبان خود ترجمه کرده پتروس نامیدند و فرانسویها بشکل پیر و بهمان معنی استعمال نمودند. هنگام توقف حضرت مسیح در میان انبوه مردم پشت سر آن حضرت روان میشد چون هواخواهیش را معلوم کردند برای رهائی از چنگ خرده گیران در موقع انکار آمد و گفت: من اصلاً ویرا نمیشناسم این گناهش بخشیده شد، و در عالم رؤیا از طرف آن جناب مأمور به نشر نصرانیت گردید و بمقام خلافت نایل گشت، پس با کمال جدیت به نشر و ترویج دین مسیح پرداخت تا آنجا که در یک روز در بیت المقدس سه هزار تن را ارشاد کرد، و معبد انطاکیه را تأسیس نمود و مدتی در آناطولی به نشر دین و هدایت و موعظه مشغول بود، بسال ۴۲ م. بروم رسید، بعدها چند بار به مشرق زمین سفر کرد، و در سال ۵۲ در محفل روحانیان نصاری منعقده در قدس حضور یافت، و بسال ۶۵ به روم عودت نمود و در زمرهٔ مسیحیان از طرف نرون تعقیب و توقیف شد و پس از ۸ ماه با پاولوس یکجا بخاچ وارون مصلوب و معدومش کردند، بعدها بر مدفن وی بزرگترین معبد جهانی را بنا کردند که بکلیسای سنت پیر یا سان پترو معروف شده است. وی را مؤسس مسند پاپی میدانند و روز ۲۹ حزیران را به احترام او روز تعطیل میشمارند. (قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «پیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید