معنی پیازک
6 بازدید
[ زَ ] (اِ مصغر) مصغر پیاز. پیاز خرد. پیاز کوچک. || پیاز مو؛ بیخ مو. اصل الشعر. رجوع به پیاز موی شود. || گیاهی را گویند که از آن بوریا بافند. (برهان) (جهانگیری). || قسمی سبزی کوهی خوردنی. || نوعی از گرز باشد که سر آن را با زنجیر یا دوالی بر دسته نصب کنند و آن را بترکی چوکن خوانند. (برهان). و آن را پیازی نیز گویند و بترکی کسکن خوانند. (جهانگیری). || (اِخ) نام دهی است در دامن کوهی که معدن لعل است و لعل پیازی و پیازکی منسوب بدانجاست. چنانکه خواجه در جواهرنامه آورده: نه اینکه گمان کنند که لعل پیازی لعلی است که برنگ پیاز باشد. (آنندراج) (انجمن آرا). رجوع به پیازکی شود.[ زَ ] (اِخ) نام کوهی در ناحیهٔ لاریجان. (سفرنامهٔ رابینو ص ۴۱ بخش انگلیسی).
کلمات همقافیه با «پیازک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زک» برای سرودن شعر