معنی پیاده بودن
6 بازدید
[ دَ / دِ دَ ] (مص مرکب) مقابل سواره بودن. راکب و فارس نبودن. بی مرکب بودن : سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد و داعی نیز همراه و پیاده بود. (گلستان). || پیاده بودن در کاری؛ ناآزموده بودن. بی بهره و بی اطلاع بودن. کم مایه بودن در آن. مایه و بهره ای از آن نداشتن : پیاده نباشم ز اسباب دانش گر اسباب دنیا فراهم ندارم.خاقانی. وزیر ابوالعباس در عربیت پیاده بود امثله و مناشیر دیوانی و احکام سلطانی را فرمود که بپارسی نوشتند. (آثار الوزراء عقیلی). - از چیزی پیاده بودن؛ در آن تسلط نداشتن : بر هر چه در زمانه، سواری به نیکویی جز بر وفا و مهر کزین دو پیاده ای.خاقانی.
کلمات همقافیه با «پیاده بودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر