معنی پک
9 بازدید
[ پَ ] (اِ) غوک. وزغ. چغز. قرباغه. بزغ. مکل. (اوبهی). قاس. غنجموش. ضفدع : ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون مانند آن کسی که مر او را کنی خَبَک تا کی همی درآئی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک. دقیقی یا لبیبی (از لغت نامهٔ اسدی). || رعنائی بود و گرد کسی برگردیدن نیز بطمع گویند ولیکن از آنِ پیشین درست تر است. (لغت نامهٔ اسدی). خودآرای و خودپسند را گویند و به این معنی به ضم اول هم گفته اند. (برهان قاطع): تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتریّ و فژاگن تری ز پک. خسروانی (از لغت نامهٔ اسدی). آن یکی بی هنر عزیز چراست وین دگر خوارمانده زیر سمک این علامت نه آن هستی بودپس چه دعوی کنی بدو و چه پک ؟ خسروی (از لغت نامهٔ اسدی). || هر یک از پله های نردبان. (برهان قاطع). پایهٔ نردبان. || تک و پوی. (اوبهی). || آلات خانه را از کاسه و کوزه و غیره گویند. (اوبهی).[ پِ ک ک ] (اِ) بند انگشت دست و انگشت پای را گویند. (برهان قاطع). || (اِ صوت) نقل آواز خندهٔ ناگهانی که مانع شدن از آن را نیز خواهند: پِکّی زد بخنده، یعنی با آنکه میخواست از خنده خودداری کند و دهان فراهم آورده بود بی اختیار لب های او باز شده و سخت بخندید.[ پِ ] (اِخ) نام دهستان سن و اُواز از ایالت ورسای. دارای ۴۶۰۳ تن سکنه. و راه آهن از آن میگذرد.
کلمات همقافیه با «پک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پک» برای سرودن شعر