معنی پژوه
7 بازدید
[ پِ / پَ ] (اِمص) بازجستن بود. (لغت نامهٔ اسدی). تفحص. تجسس. || پرسش. بازخواست. || (نف) جوینده. طالب. خواهنده. تفحّص کننده. و به این معنی چون مزید مؤخر استعمال شود: افسون پژوه. دین پژوه. کین پژوه. گیتی پژوه. دانش پژوه. نهفته پژوه. خبرپژوه. لشکرپژوه : یکی جادوی بود نامش ستوه گذارنده راه و نهفته پژوه.دقیقی. چو خورشید برزد سر از تیغ کوه بیامد سبک مرد دانش پژوه.فردوسی. بیامد یکی مرد دانش پژوه کز ایشان خبر آورد زی گروه.فردوسی. جام گیر و جای دار و نام جوی و کامران بت فریب و کین گذار و دین پژوه و ره نمای. منوچهری. سپهبد برآمد بر آن تیغ کوه بشد نزد آن پیر دانش پژوه. (از لغت نامهٔ اسدی چ طهران ص ۵۱۴). || (فعل امر) امر از پژوهیدن یعنی بخواه و بطلب. || (اِ) پشتهٔ بلند. || آستر قبا و مانند آن. (برهان قاطع). و ظاهراً این صورت به معانی پشته و آستر قبا و مانند آن به فتح پی و فتح واو باشد.[ ] (اِخ) صاحب ریاض الشعراء آنرا نام دهی از مضافات اصفهان دانسته و نام دیگر آن بقول مؤلف مذکور شقر است (؟). (تعلیقات لباب الالباب ج ۱ ص ۳۵۹).
کلمات همقافیه با «پژوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر