معنی پژند
6 بازدید
[ پَ ژَ ] (اِ) در لغت نامهٔ اسدی آمده است: برغست باشد و آن گیاهی بود که خر بیشتر خورد و آنرا بتازی قنّابری خوانند و گلکی زرد دارد. و صاحب مهذب الاسماء در معنی قنابری پجند آورده است و صاحب برهان گوید: برغست و آن گیاهی است خودروی و خوشبوی مانند اسفناج که داخل آش کنند و آنرا عرب قُنّابری خوانند. بژند. موُجَه. (تحفهٔ حکیم مؤمن). مچه. و رجوع به این لفظ شود. || خیار. (لغت شاهنامهٔ عبدالقادر) (لغت شاهنامهٔ ولف). || خیار صحرائی. قِثاءالحمار. (فرهنگ نعمةاللََّه). غملول. کملول. هجند. (فرهنگ رشیدی در لفظ پژند و هجند). و این سه کلمه اخیر بمعنی برغست است : نه هم قیمت لعل باشد بلور نه همرنگ گلنار باشد پژند.عسجدی. پیرزنی دید و چیزی در بغل گرفته، گفتا زالا چه داری؟ گفت نکانک و پژند. (تاریخ سیستان ص ۲۷۰). خصمان را بخواند و به دوازده هزار درم مرد را بازخرید. ازهر گفت من نکانک و پژند زال خورده ام عمرو سیم از خزینه بداد. (تاریخ سیستان ص ۲۷۱). و چنان شد که عمرو را با همه لشکر به پژند مهمان کرد. (تاریخ سیستان ص ۲۷۱). بیرون شد پیرزن سوی سبزه (یا تَرّه) و آورد پژند چیده برتریان. (اسماعیل رشیدی از نسخه ای از لغت نامهٔ اسدی). || حنظل. (برهان قاطع) (جهانگیری): بوی خُلقت به هر زمین که گذشت نیشکر آورد بجای پژند. (از فرهنگ نعمةاللََّه). و رجوع به هجند شود.
کلمات همقافیه با «پژند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر