معنی پژمردن

معنی پژمردن

4 بازدید
[ پَ مُ دَ ] (مص) پژمریدن. پژمرده شدن. پلاسیدن. خوشیدن. خشکیدن. ترنجیدن. درهم کشیده شدن. انجوخ گرفتن. (لغت نامهٔ اسدی). اِلواء. ذَبّ. ذُبوب. ذَوی. ذبول. ذبل. کبْو. کُبو. ذَأو. ذَأی. قبوب. افسردن. فسردن. افسرده شدن. پخسیدن. فژولیدن : چو دانست کامد بنزدیک مرگ بپژمرد خواهد همی سبز برگ.فردوسی. چو آن کرده شد روز برگشت و بخت بپژمرد برگ کیانی درخت.فردوسی. پیامش چو بشنید شاه یمن بپژمرد چون زآب گنده سمن.فردوسی. چو خاقان چین آن سخنها شنید بپژمرد و شد چون گل شنبلید.فردوسی. چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد تنگ و تیره روان.فردوسی. چو بشنید گفتار کارآگهان بپژمرد شاداب شاه جهان.فردوسی. چو برخواند آن نامه را شهریار بپژمرد از آن لشکر بیشمار.فردوسی. چو موبد ز شاه این سخنها شنید بپژمرد و لب را بدندان گزید.فردوسی. بپژمرد بر جای بوزرجمهر ز شاه و ز کردار گردان سپهر.فردوسی. چو سال اندر آمد بهشتاد و شش بپژمرد سالار خورشیدفش.فردوسی. سیاوش چو پاسخ چنین داد باز بپژمرد جان دو گردنفراز.فردوسی. از آن ماند بهرام یل در شگفت بپژمرد و اندیشه اندر گرفت.فردوسی. چو برزوی جنگ آور او را بدید بپژمرد در جای و دم درکشید.فردوسی. ترا زین جهان روز برخوردن است نه هنگام تیمار و پژمردن است.فردوسی. غمی گشت قیصر ز گفتارشان بپژمرد از آن تیره بازارشان.فردوسی. بپژمرد و برخاست لرزان ز جای همانگه بزین اندر آورد پای.فردوسی. هراسان شد از اژدها شاه جم دلش پژمریده روان نیز هم.فردوسی. فروماند مانی ز گفتار اوی بپژمرد شاداب بازار اوی.فردوسی. که هرکس که دارد فزونی خورد کسی کو ندارد همی پژمرد.فردوسی. بپژمرد چون مار در ماه دی تنش سست و رخساره همرنگ نی. فردوسی. ورا آن سخن بدتر آمد ز مرگ بپژمرد و تیره شد آن تازه برگ.فردوسی. تا چو گل در چمن بپژمردی رویش از خون دیده گلگون شد.مسعودسعد. کشت شد خشک اگر نبارد میغ ملک پژمرد اگر نخندد تیغ.سنائی. || تبه گونه شدن. دگرگونه شدن : دریغا که پژمرد رخسار من چنین کژ چرا گشت پرگار من.فردوسی. || بی رونق شدن : پژمرد بدین شعر من این شعر کسائی «این گنبد گردان که برآورد بدین سان». ناصرخسرو. پژمردن یک مصدر بیش ندارد.

کلمات هم‌قافیه با «پژمردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید