معنی پوک
22 بازدید
(ص) هر چیز متخلخل و سبک شده از اثر گذشتن زمان و پوسیدگی چنانکه چوبی، یا بی مغز از میوه های خشک کرده مانند فندق و گردو و بادام و غیره، و میان تهی چنانکه گردکانی یا پسته ای و امثال آن. کاواک. بی مغز. پود. پوده. پده. پوچ. پوش. میان کاواک. اجوف. مجوف. خالی. خالیة. میان تهی . اسرّ. (منتهی الارب): سر یا مغزی پوک؛ بی مغز. بی عقل. دندانی پوک؛ دندانی که میان آن پوسیده و ریزیده باشد، کرو. (برهان). || (اِ) هر چیز سبک و زودسوز مانند قاو و سوختهٔ پنبه که آتش از چخماق در آن افتد افروختن آتش را. آتش گیره. خف. سوخته چخماق. پود آتش. پوده. پد. سوخته. سوته. حراق. (اوبهی). حراقة: گر برفکنم گرم دم خویش بگوگرد بی پوک ز گوگرد زبانه زند آتش. منجیک (از اسدی در لغت فرس). و در نسخهٔ وفائی آمده است که پوک بادی باشد که در هنگام آتش روشن کردن دمند تا برافروزد و بیت فوق را شاهد آورده و به آغاجی نسبت کرده است. || خاشاک و خاک و گیاه ریزه که بر سر غلهٔ در چال کرده ریزند تا از نم و طیور مصون ماند: غله کردی بزیر پوک نهان چون بر آرند پوک بر سر تو.طیان مرغزی. و این شاهد برای کلمهٔ پوک بمعنی پوگ (پوق) نیز آمده است. رجوع به پوک در این معنی شود: پوک بادات بر سر ای میشوم بیش از آن کز بر ده انبار است. (از فرهنگ اسدی نخجوانی). || پوگ. غلهٔ پنهان کردهٔ در چال و چاه که خاشاک و خاک بر سر آن ریزند: بر مرگ پدر گر چه پسر دارد سوک در خاک نهان کندش مانندهٔ پوک. منجیک یا طیان. || پوگ. بمعنی پلیدی و اصل کلمهٔ پوق (پُخ) آذریست : غله کردی بزیر پوک نهان چون برآرند پوک بر سر تو.طیان. || در گیلان و دیلمان جائی که جو را برای خشک کردن در آن ریزند و عموماً در قسمت فراز خانه سازند که از دود کردن چوب استفاده بشود.
کلمات همقافیه با «پوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر