معنی پوست بیرون کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) پوست انداختن. || تسلیخ. پوست بردن. پوست کندن : دشمنانت را فلک دم داد و بیرون کرد پوست این کند ناچار قصابی که بز را بردمید. امیرخسرو.
کلمات همقافیه با «پوست بیرون کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر