معنی پوستتخته
5 بازدید
[ تَ خْ تَ / تِ ] (اِ مرکب) تختهٔ پوست. قطعهٔ پوست. پوست تخت : پادشاه ملک فقریم و قناعت رخت ماست طاقی ما تاج ما و پوست تخته تخت ماست. نصیرای بدخشانی. بپوست تختهٔ ابلق نشین چو درویشان مخواه تخت منقش ز آبنوس و ز عاج. سالک یزدی.
کلمات همقافیه با «پوستتخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر