معنی پوستتخت
6 بازدید
[ تَ ] (اِ مرکب) پوست آش کرده که پشم آن نسترده باشند و درویشان آن را گاه نشستن و خفتن چون گستردنی و بساطی گسترند و گاه رفتن بر دوش افکنند و آن از پوست گوسفند و گاهی شیر و ببر و پلنگ باشد: اگر از فقر هوای تو بفرمان باشد پوست تخت تو کم از تخت سلیمانی نیست. تأثیر. || مجازاً، مقام درویش. || مسند. - پوست تخت ارشاد؛ مسند ارشاد.
کلمات همقافیه با «پوستتخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر