معنی پوراندخت
7 بازدید
[ دُ ] (اِخ) مشهور با باء فارسی و لکن در سکه های پهلوی با باء موحده است (بوران) بدون کلمهٔ دخت. رجوع شود به سکه های ساسانی تألیف دمرگان. بروایت شاهنامه وی دختر خسرو پرویزبن هرمزبن انوشیروان و ملکهٔ ایران پس از قتل شهریار و پیش از آزرمی دخت و پادشاهی او هیجده ماه بوده است و خوارزمی در مفاتیح لقب او را سعیده گفته و او بیست و پنجمین شاه از شاهان ساسانی است. در ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی آمده است: «فصل. در ذکر خبر پادشاهی پوران دخت بنت پرویز. پس چون پوران دخت بپادشاهی بنشست عدل و داد کرد و جور و ستم برگرفت و آن مرد که شهرایران را کشته بود بخواند و بنواخت و او از خراسان بود. نام او سفروح (پوس فرخ). پوران دخت او را وزیری بداد و نامه ای نوشت به همهٔ سپاهها تا همه بحضرت او گردآمدند و آن نامه بر ایشان بخواند و از آن نسخه نامه به هر شهری نوشتند و اندر آن نامه چنین نوشته بود که این پادشاهی نه بمردی توان داشتن، بلکه بعنایت حق سبحانه و تعالی و به عدل و سیاست پادشاه نگاه توان داشتن. و بسپاه دشمن نتوان شکستن مگر بعطا دادن بسپاه و سپاه نگاه نتوان داشت مگر بداد و عدل و انصاف و چون پادشاه دادگر بود ملک بتواند نگاه داشتن اگر مرد بود و اگر زن و من چنان امید دارم که شما عدل و عطا از من بینید چنانکه از هیچکس ندیده باشید. و بفرمود که هر چه در ولایت بر مردم از روزگار پرویز بقایای خراج بمانده بود همه بیفکندند و آن دفترها بشستند و داد و عدل بگسترانید چنانکه بهیچ روزگار ندیده بودند و آن چوب چلیپا که از روم آورده بودند و پرویز باز نداده بود آن را بملک روم بازداد تا او را به پوران دخت میل افتاد و رها نکرد که کسی در پادشاهی او بعجم رود و به روزگار او پیغمبر صلی اللََّه علیه و سلم از دنیا مفارقت کرد و ابوبکر بخلافت بنشست و پوران دخت یکسال و چهار ماه پادشاه بود و آن سقروخ (پوس فرخ) خراسانی وزیر او بود چون پوران دخت بمرد، مردی از خویشان پرویز نام او حسید از پس پوران دخت بملک بنشست و یکماه ببود و پس بمرد و پادشاهی به آزرمی دخت رسید.» (بلعمی نسخهٔ خطی مؤلف ورق ۲۳۳، ص دست راست). و در شاهنامه آمده است: یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام که از تخم ساسان همان مانده بود بسی دفتر خسروان خوانده بود بر آن تخت شاهیش بنشاندند بزرگان برو گوهر افشاندند چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراکندن انجمن کسی را که درویش باشد ز گنج توانگر کنم تا نماند برنج مبادا بگیتی کسی مستمند که از داد او بر من آید گزند ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم راه را. {aکشته شدن پیروز خسرو:a} نشانی ز پیروز خسرو بجست بیاورد بیگانه مردی درست خبر چون بنزدیک پوران رسید ز لشکر بسی نامور برگزید فرستاد او را گرفتند خوار ببستند پایش به بند استوار ببردند پیروز را پیش اوی بدو گفت کای بدتن زشتخوی ز کاری که کردی بیابی جزا چنان چون بود درخور ناسزا ز آخور هم آنگه یکی کرّه خواست بزین اندرون نوز، ناگشته راست به بستش بر آن اسب بی زین چو سنگ فکنده بگردن درش پالهنگ چنان کرّهٔ تیز نادیده زین بمیدان کشید آن خداوند کین سواران بمیدان فرستاد چند بفتراک بر گرد کرده کمند که تا کره او را همی تاختی زمان تا زمانش برانداختی زدی هر زمان خویشتن بر زمین بر آن کره بر بود چند آفرین چنین تا برو بر بدّرید چرم همیرفت خون از تنش نرم نرم سرانجام جان را بخواری بداد چرا جوئی از کار بیداد داد جز از بد نباشد مکافات بد چنین از ره داد دادن سزد همیداشت پوران جهان را بمهر نجست از بر خاک باد سپهر چو ششماه بگذشت بر کار او ببد ناگهان کژّ پرگار او به یک هفته بیمار بود و بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد چنین است آئین چرخ روان توانا بهر کار و ما ناتوان چه درویش باشی، چه مرد درم چه افزون بود زندگانی، چه کم چه بر کام دل کامکاری بود چه بر آرزو تن بخواری بود اگر مرد گنجی و گر مرد رنج نه رنجت بود جاوادنه نه گنج چه صد سال شاهی بود، چه هزار چه شصت و چه سی و چه ده یا چهار چو شد اسپری روز هر دو یکیست گر افزون بود سال و گر اندکیست ترا یار کردارها باد و بس که باشد بهر جات فریادرس رها کن ز چنگ این سپنجی سرای که پرمایه تر زین ترا هست جای به آموختن گر ببندی میان ز دانش روی بر سپهر روان. و صاحب حبیب السیر گوید: «اردشیربن شیرویه ملقب بکوچک بود. در سن هفت سالگی قائم مقام پدر شد و یکی از اکابر عجم بنیابتش مهمات
کلمات همقافیه با «پوراندخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر