معنی پنجگان
6 بازدید
[ پَ ] (اِ مرکب) پنج تا پنج تا. پنج پنج : و ده گان و پنجگان را همی درخواندندی و همی کشتند. (مجمل التواریخ و القصص). || ظاهراً نوعی تیر: و امرهم ان تکون قسیهم مُوتَّرةً و قال اذا امرتکم ان ترموا فارموهم رشقاً بالبنجکان و لم یکن اهل الیمن راوا النشّاب قبل ذلک. (تاریخ طبری، قصهٔ یمن و وهزر). و نیز رجوع به پنجکیه شود. - پنجگان پنجگان؛ پنج پنج. پنج تا پنج تا. خماس. || نوعی بازی. (محشی المُعَرّب جوالیقی ص ۲۳۷ ح). فنجکان. فنرجان. پنجک. پنجه. فنزج.
کلمات همقافیه با «پنجگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر