معنی پنجره
7 بازدید
[ پَ جَ رَ / رِ ] (اِ) دریچه ای بود در دیوار که به بیرون نگرند. (لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). آنچه در بعضی عمارات مشبک سازند. (غیاث اللغات). دریچه ای بود مشبک. مشبکی باشد که در سرایها بر دریچه ها نهند. (صحاح الفرس). بالگانه (حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). غُلوَ کَن در. غلبکن در: سوی باغ گل باید اکنون شدن چه بینیم از بام و از پنجره. بونصر (از لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). بدل پنجره بر گردش سیمین جوشن بدل کنگره بر برجش زرّین مغفر.فرخی. پس هر پنجره بنهاده برافشاندن را بدره و تنگ بهم پر ز شیانی و شکر.فرخی. در آرزوی آنکه ببینی شگفتیی بر منظری نشسته و چشمت به پنجره. ناصرخسرو. || هرچه مشبک باشد. (غیاث اللغات). || تنکهٔ آهنی پرسوراخ. || دیده بان کشتی. || خانهٔ چوبین که برای درندگان و طیور سازند. (غیاث اللغات). قفص. (لغت نامهٔ مقامات حریری) (منتهی الارب). قفس. - پنجرهٔ لاجورد؛ کنایه از آسمان است. (برهان قاطع). - مثل پنجره؛ شبکه دار. مشبک. دریچه دار. مُغَربَل.
کلمات همقافیه با «پنجره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر