معنی پناهنده
8 بازدید
[ پَ هَ دَ / دِ ] (نف مرکب) آنکه بکسی یا بچیزی پناه برد. پناهیده. پناه گیرنده. (برهان قاطع). پناه آورده. (آنندراج). زینهاری. زنهاری. ملتجی. جار. مَولی : درگذر از جرم که خواهنده ایم چارهٔ ما کن که پناهنده ایم.نظامی. || پناه دهنده. ظاهراً نظامی از پناهنده، ذات باری تعالی را اراده کرده است و این تسامحی است که تنها به نظامی می برازد: پناهنده را یاد کرد از نخست نیت کرد بر کامکاری درست.نظامی.
کلمات همقافیه با «پناهنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر