معنی پناغ
5 بازدید
[ پِ ] (اِ) منشی و دبیر و نویسنده را گویند. (برهان قاطع): ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ. منصور شیرازی. || تار ابریشم. (برهان قاطع): تو سیمین فغی من چو زرّین پناغ تو تابان مهی من چو سوزان چراغ.؟ || بیضه مانندی باشد از ریسمان خام که در دوک پیچیده شود. (برهان قاطع). ریسمان خام که بر دوک ریسند مانند بیضه. (فرهنگ سروری). || ماسوره. (برهان قاطع). و نیز رجوع به بناغ شود.
کلمات همقافیه با «پناغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اغ» برای سرودن شعر