معنی پلک

معنی پلک

6 بازدید
[ پِ / پَ / پَ لِ / پَ لَ ] (اِ) پوست گرداگرد چشم. (غیاث اللغات). دو پردهٔ متحرک که چشم را می پوشانند و مژگان از لب آنها روئیده است. پُلُکه. بام چشم. نیام چشم. (برهان قاطع و بهار عجم از غیاث اللغات) جفن. عَیر. (منتهی الارب): دو لب چو نار کفیده و دو پلک سوسن سرخ دو رخ چو نار شگفته دو بلک لالهٔ لال. فرخی [در صفت تذرو]. بچندان که او پلک بر هم زدش شد و بستد و باز پس آمدش. (از لغتنامهٔ اسدی). مژه بر پلکم ار شود پیکان موی بر فرقم ار شود سرپاس.مسعودسعد. در آن گفتن پلک بر هم غنودش درآمد خواب مرگ و خوش ربودش. امیرخسرو دهلوی. تیرت سواد چشم عدو حک کند چنانک نه آگهی بدیده و نه در پَلَک بود. امیرخسرو دهلوی (از فرهنگ ضیاء). پَلَک همی زند و دل همی برد چشمت چو جادوئی که لب اندر فسون بجنباند. امیرخسرو دهلوی. سوزن پَلَکا کدام سوئی غنچه دهنا کدام روئی. امیرخسرو (از فرهنگ نظام) نهاد نرگس بر خط سبزه چشم چنان که پلک هم نتواند زدن که حیرانست. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج). پلک کبود نرگس چشم پرآب من نیلوفری است کو نکند میل آفتاب. سلمان ساوجی. بادام چشم من زده بر پلکها شکر لوزینه ایست ریخته جلابش از گلاب. سلمان ساوجی. وا کرده ز پلک چشم گریان درها بسرای قرب یزدان. واله هروی (از آنندراج). اگر ز روی تو نظارگی ببندد چشم ز پلک دیده گشاید دریچه نظرش. ملا شانی تکلو (از آنندراج). با پلک چشم نتوان راه سرشک بستن کی پیش سیل گیرد دیوار نم کشیده. یغما (از فرهنگ ضیاء). دم اندر حلق آن چون تفته شعله مژه بر پلک این چون تیز خارست.؟ اغضاء؛ پلکهای چشم بیکدیگر نزدیک آوردن. (زوزنی) (تاج المصادر). خنطر؛ عجوز کلان سال که پلکها و گوشت روی وی فروهشته باشد. (منتهی الارب). احضام العین؛ آنچه بر آن استوار است کرانهای پلک چشم. خفش؛ علتی در پلکهای چشم که بی درد بود. غَطف؛ دراز و دوتاشدگی پلک. (منتهی الارب). اشتار؛ پلک چشم واگردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). عَطف؛ درازی پلک. جَرَب؛ خشونتی است که در داخل پلک عارض شود و بدان آب از چشم روان باشد. (منتهی الارب). اغماض؛ پلک چشم فراهم گرفتن. || مژگان چشم. موی مژه. (غیاث اللغات). || پلک بینی. از مهذب الاسماء در معنی لفظ وتره و وتیره مفهوم میشود که لفظ پلک در فارسی بمعنی پردهٔ بینی و پرهٔ آن هم هست. (فرهنگ نظام). || آویخته. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ جهانگیری). معلق. - پلک زبرین؛ پوست بالای چشم و آن حرکت میکند. لحج. (منتهی الارب). - پلک زیرین؛ پوست پائین چشم و آن حرکت ندارد. - پلک گردیده؛ اشتر.
[ پُ ] (اِ) گرده. کلیه. وَک.
[ پُ ] (اِخ) جیمس نُکس. یکی از رجال سیاسی کشورهای متحد امریکا. وی از سال ۱۸۴۵ تا ۱۸۴۸م. رئیس جمهور بود و در جنگ با مکزیک غالب شد و مکزیک جدید و کالیفرنیا را تسخیر کرد. مولد وی بسال ۱۷۹۵ و وفات در ۱۸۴۹م.
[ پُ ] (اِخ) نام چند ناحیه در کشورهای متحد امریکا که به اسم پلک رئیس جمهور آن دولت خوانده شده است. (قاموس الاعلام ترکی در کلمهٔ پولک).
[ پَ ] (اِ) در «نور» پاپیتال را نامند.
[ پُ ] (اِخ) نام قریه ای است از توابع بیضاء (فارس) دو فرسنگ بیشتر شمالی تل بیضاء. (از فارس نامهٔ ناصری).

کلمات هم‌قافیه با «پلک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید