معنی پلمه
6 بازدید
[ پَ مَ / مِ ] (اِ) لوحی که ابجد و غیر آن بر آن نویسند تا اطفال بخوانند. (برهان قاطع). تخته و تکهٔ آهنی که نخست الف با برای آموختن کودکان نویسند. || نوعی از گل است سخت شده و سیاه که ورقه ورقه جدا می شود و می توان برای نوشتن بکار برد. سنگ لوح : نخست چون پدرم پلمه در کنار نهاد چه علمها که بخواندم از آن بغیر زبان. خواجه عمید لوبکی (از فرهنگ جهانگیری). || (مص) دروغ گفتن. || بهانه کردن. || متهم ساختن و تهمت نمودن. || دست و پا گم کردن. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری).
کلمات همقافیه با «پلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر