معنی پلشت
19 بازدید
[ پِ لَ / پِ لِ / پَ لَ ] (ص) آلوده. ناپاک. پلید. (اوبهی). فرخج. فژه. (لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). فژاکن. فژاک. (لغت نامهٔ اسدی). شوخگن. چرک. چرکین. مردار و نکبتی را گویند. (برهان قاطع): زنی پلشت و تلاتوف و اهرمن کردار نگر نگردی از گرد او که گرم آئی.شهید. با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت. کسائی (از لغتنامهٔ اسدی). با دو کژدم نکرد زشتی هیچ با دل من چرا شد ایدون زشت زشت خوی پلید کرد مرا هر کرا خو پلید هست پلشت.کسائی. و آن نیز گربه ای است پلشت و پیاستو. فخری (از فرهنگ ضیاء). || این لفظ در فرهنگستان معادل عفونی پذیرفته شده است و پلشت بر را بمعنی ضدعفونی گرفته اند و پلشت بری را بمعنی ضدعفونی کردن. (واژه های فرهنگستان تا پایان سال ۱۳۱۹ هـ . ش.). و این وضع نمایندهٔ کمال بی اطلاعی از لغت و دوری تمام از ذوق ادبی و لغوی است.
کلمات همقافیه با «پلشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر