معنی پل

معنی پل

12 بازدید
[ پُ ] (اِ) طاقی باشد که بر رودخانهٔ آب بندند و آن را به عربی قنطره خوانند. (برهان قاطع). طاقی که بر روی آب بندند. چیزی که روی رود برای عبور سازند. پول. مِعبَر. جِسْر. جَسْر. (منتهی الارب). خَدَک. دَهلَة: و بر دجله پلی است از کشتیها کرده. (حدود العالم). چو بر دجله یک بر دگر بگذرند چنان تنگ پل را بپی بسپرند.فردوسی. یکی پل بفرمود موبد دگر بفرمان آن کودک تاجور.فردوسی. پل و راه این لشکر آباد کن علف ساز و از تیغ ما یاد کن.فردوسی. به ره بر هر آن پل که ویران بدید رباطی که از کاردانان شنید.فردوسی. تخوار آن زمان پیش خسرو رسید که گنج و بنه سوی آن پل کشید.فردوسی. یکی رود بد پهن در شوشتر که ماهی نکردی برو بر گذر پزانوش گفتا اگر هندسی پلی سازی این را چنان چون رسی که ما بازگردیم و این پل بجای بماند بدانائی رهنمای برش کرده بالای این پل هزار بخواهی ز گنج آنچه آید بکار ... چو این پل برآید سوی خان خویش برو تازئی باش مهمان خویش.فردوسی. پلی بود قوی پشتوانهای قوی برداشته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۱). مشو سوی رودی که نائی بدر به یک ماه دیر آی و بر پل گذر. اسدی (گرشاسب نامه نسخهٔ مؤلف ص ۱۶). رفتند بجمله یارکانت ببسیج تو راه را هلاهین زیرا که پل است خر پسین را در راه سفر خر نخستین.ناصرخسرو. پلی شناس جهان را و تو رسیده بر او مکن عمارت و بگذار و خوش ازو بگذر. ناصرخسرو. همهٔ آبها بزیر پل است.سنائی. بر روی محیط پل توان بست نتوان لب خلق را زبان بست.امیرخسرو. دست طمع که پیش کسان میکنی دراز پل بسته ای که بگذری از آب روی خویش. صائب. پل بر زبر محیط قلزم بستن راه گردش بچرخ انجم بستن.مشربا. چنین داد فرمان به خیل مغل که بر روی جیحون ببستند پل. مولانا هاتفی (از فرهنگ شعوری). مژگان نیارم برهم نهادن بر روی دریا بندد کسی پل. عماد (از فرهنگ ضیاء). ز پلها بر آن رود پیدا نشان چو در تیره شب بر فلک کهکشان.هدایت. - امثال: هر که از پل بگذرد خندان بود. قنطرة عتیقة و قنطرة جدید بالتاء و بلاتاء، پل کهنه و نو. قنطرة؛ پل بزرگ. جسر؛ پل بستن. (منتهی الارب). || (اِخ) کنایه از پل صراط: گرت بپرسد ز کردهات خداوند روز قیامت چگوئیش بسر پل.ناصرخسرو. || (پسوند) مزید مؤخر امکنه: افراپل. انچه پل. چاله پل. چینه پل. سه پل. گالش پل. (سانسکریت، اِ) قسمتی از دائره. || (اِ) کوله خاس. رجوع به کوله خاس شود. || مخفف پول که عرب فلوس میگویند. (برهان قاطع). نقدینه. فِلس. (نصاب). دینار و درم. زر و سیم و مس و نیکل و جز آن چون مسکوک و رائج باشد: بار حسرت میکشم از بی کسی خاک بر سر میکنم از بی پلی. نزاری قهستانی (از فرهنگ جهانگیری). || آنچه مثل فلوس از پشت بعض اقسام ماهی برمی آید. (غیاث اللغات). فِلس. پشیزه. - بابت سر پل؛ ناچیز. فرومایه. بلایه. زبون. بابت گلخن : خاربن گرچه رست و بالا کرد سر او را سپهر والا کرد تو طمع زو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سر پل.سنائی . - پل آن سوی رود بودن؛ کنایه از کار بیهوده است : اگر خود پولی از سنگ کبود است چو بی آبست پل آن سوی رود است.نظامی. - پل خربگیری؛ تعبیری مثلی است که از آن مورد و موضع پدید آمدن خبط و خطا یا جرمی خواهند. - پل رومی؛ شادروان . - پلش آن سر آب است؛ بمعنی کارش بنهایت خراب و تباه است.
[ پَ ] (اِ) کرت. کرد. کردو. مرز باشد و آن زمینی است که به جهت سبزی کاشتن یا چیزی دیگر مهیا سازند و کنارهای آن را بلند کنند. (برهان قاطع). کرت زمینی که برای کاشتن کنارهایش را قدری بالا آورند. مرز باشد که فاصله شود میان قطعه های کشت.
[ پَ / پِ ] (اِ) پاشنهٔ پای. عقب : دریغ این بر و برز و بالای تو رکیب دراز و پل و پای تو. فردوسی (از فرهنگ رشیدی). همیشه کفش و پلش را کفیده بینم من بجای کفش و پلش دل کفیده بایستی. معروفی (از لغت نامهٔ اسدی). پل بکفش اندر بکفت و آبله شد کابلیچ از پس غمهای تو، تا تو مگر کی آئیا. عسجدی.
[ پِ ] (اِ) اشکلک خیمه و آن چوبکی باشد به مقدار چهار انگشت که ریسمانی بر کمر آن بندند و بدان بالا و پائین خیمه را بهم وصل کنند و آن به منزلهٔ گوی گریبان و تکمهٔ کلاه باشد در خیمه. (برهان قاطع). پاچه بند (در خیمه و خرگاه). || چوبکی را گویند که طفلان ریسمانی بر میان آن بندند و در کشاکش آورند تا آوازی از آن ظاهر گردد و هر چیز را که ریسمان بر کمرش بندند و در کشاکش آورند تا بانگ کند پل گویند. (برهان قاطع). گرده چوب یا چوب یا چرمی که بچه ها ریسمان از میانش گذرانده به کشاکش آورند تا بچرخد و آواز کند. یله. پهنه. گردا. فرموک. فرنک. چرخوک. فَرفَر. فَرفَروک. فِرفِره. بادفر. بادبر. لابو. گردنا. بادفرا. بادفره. بادافرا. بادافراه. بادافره. شیربانگ. بادپر. بادفرنک. دوّامه . || چوبی است به مقدار یک وجب یا کمتر و هر دو سر آن را تیز کنند و بدان بازی کنند به این طریق که آن را بزمین گذارند و چوبی دیگر به مقدار سه وجب بر دست گیرند و بر یکسر آن زنند تا از زمین بلند شود و در وقت برگشتن بر کمر آن زنند تا دور رود و عرب آن را قُله گویند. (برهان قاطع). دولک. در بازی الک دولک.
[ ] (اِخ) رجوع به اسیوند (طائفهٔ...) شود.
[ پِ ] (اِخ) نام دهی از دهستان اوزرود نور مازندران. رجوع به پیل شود.
[ پُ ] (اِخ) محلی در ۱۶۴هزارگزی طهران میان نودِژ و قم و آنجا ایستگاه ترن است.
[ پُ ] (اِخ) از مردم اگینه . یکی از اطبای قدیم یونان است اندکی پیش از این که عمروبن العاص اسکندریه را فتح کند او در آن شهر بوده است و کتابی بنام اختصار طب دارد مرکب از هفت کتاب و این کتاب در علم طب اثری معتبر است. (از قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «پل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «پل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید