معنی پغاز
7 بازدید
[ پَ ] (اِ) چوبکی باشد که درودگران در شکاف چوبی که شکافند گذارند و کفش دوزان مابین کفش و قالب نهند و در مؤید الفضلاء با رای بی نقطه بر وزن هزار نوشته شده است. (برهان قاطع). چوبکی باشد که درودگران در میان شکاف چوبی که آنرا بشکافند بنهند تا زود شکافته شود و کفش دوزان در فاصلهٔ کفش و کالبد فروبرند تا کفش گشاده شود و آنرا پهانه و پانه و فانه نیز خوانند... و بعضی لغویین به بای تازی مفتوح و فا و رای غیرمنقوطه تصحیح کرده اند همانا که ایشان را سهو افتاده است. (فرهنگ جهانگیری). چوبی که درودگران میان چوب اره کشیده گذارند تا بهم نیاید. گاوه. گُوه : ژاژ میخایم و چون ژاژم خشک خارها دارم چون نوک پغاز. ابوالعباس (از فرهنگ جهانگیری).
کلمات همقافیه با «پغاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر