معنی پشکل
5 بازدید
[ پِ کِ ] (اِ) سرگین گوسفند و آهو و اسب و خر و استر و اشتر و از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. ذَبَلة. دِمة. بَعر. (منتهی الارب): صدهزار مرد و زن و کودک برون آمده بودند با انواع نثار از خاشاک و سرگین و پشکل و خاکستر. (راحةالصدور راوندی). شأو؛ پشکل ناقه. حثة؛ پشکل نرم. کُرّة؛ پشکل پاره. کُرّة؛ پشکل گنده بوی که بدان زره را جلا دهند. ذبل و ذبول؛ پشکل انداختن. (منتهی الارب). - پشکل برچین؛ سخت بی سروپا. سخت فقیر و حقیر. - پشکل به تنور کردن؛ (بمزاح) پی درپی خوردن. - پشکل ناک؛ آلوده به پشکل: مُتدّمن؛ آب پشکل ناک. (منتهی الارب). - مثل پشکل؛ سخت خُرد. || سخت بسیار. و نیز رجوع به پشک شود. || این کلمه با فعل انداختن صرف شود. بَعرْ. ذبول. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «پشکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر