معنی پسر

معنی پسر

7 بازدید
[ پُ / پَ سَ ] (اِ) پور. پوره. (برهان قاطع). پُس. فرزند نرینه. ریکا. ابن. ولد. ریمن؟. (برهان قاطع). واد؟. (برهان قاطع). ابنم. (منتهی الارب): پسر بُد مر او را یکی خوبروی هنرمند و همچون پدر نامجوی.فردوسی. بخوردن نشستند با یکدگر سیاوش پسر گشت و پیران پدر.فردوسی. کنون کارگر شد که بیکار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت.فردوسی. پدر کشته گردد بدست پسر پسر هم بدانسان بدست پدر.فردوسی. چنین گفت مر زال را ای پسر نگر تا نباشی جز از دادگر.فردوسی. چو آگاه شد شاه کامد پسر کلاه کئی برنهاده بسر.فردوسی. خنک آن میر که در خانهٔ آن بارخدای پسر و دختر آن میر بود بنده و داه.فرخی. پسر آن ملکی تو که بمردی بگشاد ز عدن تا جروان و ز جروان تا ککری. فرخی. سوی پسر کاکو و دیگران... نامه ها فرمودیم بقرار گرفتن این حالها بدین خوبی و نیکوئی. (تاریخ بیهقی). و پسر علی را و سرهنگ محسن را بمولتان فرستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۸۸). چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود. (تاریخ بیهقی). که پسر بود دو، مر آدم را مِه قابیل و کهترش هابیل.ناصرخسرو. فخر بر عالم ارواح و بر ارواح کند آنکه در عالم اجسام چنینش پسر است. ناصرخسرو. پسر گرچه کور است زین خانه دور بچشم پدر شب چراغست و نور. مذکار؛ زن که همه پسر زاید و عادتش پسر زادن باشد. (منتهی الارب). اذکار؛ پسر زادن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). مُذکِر؛ زن که همه پسر زاید. اِطابَة؛ پسران نیک سیرت زادن. دعوة؛ بپسری خواندن. اِستلاطَة؛ پسر خواندن غیری را. التیاط؛ پسر خواندن کسی را. (منتهی الارب). || فرزند. طفل. صَبیّ. جوان. غلام. خطاب است به کودکی یا جوانی خواه پسر متکلم باشد یا پسر دیگری : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بر سان زغن.رودکی. گفت خیز اکنون و ساز ره بسیج رفت بایدت ای پسر ممغز تو هیچ.رودکی. اُترور؛ پسر خرد. کودک. طِشَّة؛ پسر خردسال. (منتهی الارب). || یکی از سه اقنوم اهل تثلیث. عیسی. یکی از اقانیم ثلثه نزد نصاری. ابن. - پسران؛ ابناء. ذکره. (منتهی الارب). بنین. بنون. اغلمه. - پسران خدای؛ بعضی برآنند که قصد از این لفظ یا ملائکه یا ارواح طاهره می باشند لکن بعضی دیگر گویند که قصد از این لفظ اشخاص مقدس و محترمی هستند که پسران اشخاص مقدس و محترم بوده در تقوی و پرهیزکاری و خداشناسی شهرت داشتند. (قاموس کتاب مقدس). - پسران عنبر؛ بلعنبر یعنی بنوالعنبر و آن قبیله ای است از بنی تمیم. (منتهی الارب). - پسراندر، پسندر؛ پسر شوی از زن دیگر یا پسر زن از شوی دیگر. ربیب. - پسربچه؛ پسری که از مرحلهٔ طفلی گذشته و به مرحلهٔ جوانی نرسیده باشد. مراهق. مؤلف فرهنگ شعوری بنقل از مؤیدالفضلا گوید (ج ۱ ص ۲۶۹): بمعنی پسران بدکار و ناخلف باشد. - پسر برادر؛ برادرزاده. فرزند برادر. - پسرِ پسر؛ نوه. سبط. - پسرچه؛ پسر کوچک. - پسرخواندگی؛ متقدمین و اشخاص زمان حال را عادت این بوده و هست که بچگان غیر را برای خود برمیگزیدند و بجای اولاد خود شمرده حقوق وراثت و غیره را آن طرز که باید در حق ایشان مرعی میداشتند. (قاموس کتاب مقدس). قوم اسرائیل لفظ پسر را بسیار توسیع داده اند چنانکه گاهی برای نبیره و گاهی برای خویش بسیار دور استعمال کرده اند. -انتهی. (قاموس کتاب مقدس). - پسرخوانده؛ آنکه بجای پسر گیرند. متبنّی. دَعیّ. زنیم. مزنَّم. مزنَد. ازیب. مُسبع. مُلَصَّق. مُلَسَّق. سنید. مُسند. لموس. مُدخل. مُذعذع. حمیل. (منتهی الارب). - پسر خواهر؛ خواهرزاده. - پسرزاده؛ پسر پسر. دختر پسر. اَمرد؛ پسر ریش نیاورده. - پسرزن (با سکون راء) ناپسری؛ پسندر. ربیب. مادرش را بگیر تا پسرش به دو معنی پسرزنت باشد. - پسرشوهر (با سکون راء پسر)؛ ناپسری. پسندر. - پسرگیر؛ پسرخوانده را گویند. - پسرمرده؛ آنکه پسر وی درگذشته است.

کلمات هم‌قافیه با «پسر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید