معنی پزانیدن
6 بازدید
[ پَ دَ ] (مص) پزاندن. پختن. انضاج. (زوزنی). || رسانیدن دمل و امثال آن : چون گندم که اندر شکم غذاست... و چون بر بیرون نهی جراحتها را بپزاند. (الابنیة). و اگر بپزانیدن حاجت آید علاج پزانیدن خناق کنند و چون پخته شد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). حرارت غریزی همیشه به اندازهٔ خویش رطوبتها را می جنباند و می پزاند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و آماس را نرم کند و بپزاند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). تا مؤنت پزانیدن بر وی سبک تر آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر روزی چند بگذرد بچیزهای پزاننده و تحلیل کننده حاجت آید... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «پزانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر