معنی پزاننده
6 بازدید
[ پَ نَ دَ / دِ ] (نف) آنچه پزد. منضج : و ضمادها و طلیهاء پزاننده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چند که این علامتها پدید آید... طبیعت را به تدبیرهاء پزاننده یاری باید داد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و داروهای پزاننده که اندر آن وقت بکار دارند تا سر کند و ریم بپالاید، نطرون است و بوره و انگزد و مر و سرگین خطاف و سرگین خروس و بلبل و جندبیدستر و نوشادر و هزاراسفند و خردل و تخم ترب... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). حب الصنوبر و لعوق او پزاننده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نضج ماده امّا پزانیدن مادهٔ زکام گرم و رقیق را کشک آب باید فرمود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و لعوق او پزاننده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «پزاننده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر