معنی پریشانی
7 بازدید
[ پَ ] (حامص) پراکندگی. پاشیدگی. تفرقه. تفرق. تَبدّد. تَذَعذُع : چون بدو بنگری آنگاه بصلح آید این خلاف از همه آفاق و پریشانی. ناصرخسرو. آبادی میخانه ز ویرانی ماست جمعیت کفر از پریشانی ماست.خیام. وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست.(بوستان). تو کی بدولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی. سعدی. || آشفتگی. شوریدگی. اختلاط. ژولیدگی. بی نظمی. بی ترتیبی. || اضطراب. تشویش. بیقراری : عارفان گرد نکردند و پریشانی نیست.سعدی. غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی میزنم آسوده و عمری بسر آرم. سعدی (گلستان). || فقر. تنگدستی. تهی دستی. بی چیزی. بی سامانی. - پریشانی حواس؛ ناجمعی و تفرقهٔ حواس. پراکندگی فکر. - پریشانی خاطر؛ اضطراب. تشویش. آشفتگی خاطر. دلتنگی : پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه.(بوستان).
کلمات همقافیه با «پریشانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر