معنی پریش
6 بازدید
[ پَ ] (ن مف مرخم) پریشان. پریشیده. پراکنده. تار و مار. متفرق. جداکرده. پراشیده. بازپاشیده. || (ن مف) فروفشانده. بیفشانده. افشانده. ببادداده: زلف پریش (بصورت اضافه): نیک ماند خم زلفین سیاه تو به دال نیک ماند شکن جعد پریش تو به جیم. فرخی. || (نف مرخم) در کلمات مرکبهٔ ذیل مخفف پریشنده، بمعنی پریشان کننده، پراکننده است: خاطرپریش. خاک پریش. و شاید دندان پریش نیز از این قبیل باشد: در خموشی نبود لهواندیش گاه گفتن نبود لغوپریش. سنائی (از فرهنگ جهانگیری). باد بر سدهٔ تو هم نرسد باد فکرت نه باد خاک پریش.انوری.
کلمات همقافیه با «پریش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر