معنی پری

معنی واژه پری

4 بازدید
[ پَ ] (اِ) موجود متوهم صاحب پر که اصلش از آتش است و بچشم نیاید و غالباً نیکوکار است بعکس دیو که بدکار باشد. فرشته، مقابل دیو. همزاد. جان. جن. جنی. جِنَّة. خافی. خافیه. خافیاء. حوری. مَلک. روحانی. خندله. (منتهی الارب). نوعی از زنان جن که نهایت خوبرو باشند. (غیاث اللغات). بعضی از ثقلان که جن و انس باشد: پس هفت تن از پریان بر پیغمبر صلی اللََّه علیه و سلم بگذشتند و بایستادند و آواز قرآن خواندن او بشنیدند. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). این خلق ها از آدمیان و پریان. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). و هرچ بجهان اندر بود از دیو و پری و وحوش و جمندگان. (ترجمهٔ تفسیر طبری). پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر.فردوسی. نگوئی مرا تا مراد تو چیست که بر چهر تو فرّ چهر پریست.فردوسی. که جمشید با تاج و انگشتری بفرمان او مرغ و دیو و پری.فردوسی. جدا گشت از او کودکی چون پری بچهره بسان بت آزری.فردوسی. زمانه برآسوده از داوری بفرمان او دیو و مرغ و پری.فردوسی. تو داری جهان زیر انگشتری دد و مردم و مرغ و دیو و پری.فردوسی. سپاهی دد و دام و مرغ و پری سپهبدار با کبر گندآوری.فردوسی. یکایک بیامد خجسته سروش بسان پری پلنگینه پوش.فردوسی. همان تازی اسبان همچون پری. فردوسی. گویند که فرمانبر جم گشت جهان پاک دیو و پری و خلق و دد و دام رمارم. عنصری (از حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نخجوانی). پری خواندم او را و زآنروی خواندم که روی پری داشت آن پرنیان بر.فرخی. گریزان همی شد جم اندر جهان پری وار گشته ز مردم نهان. اسدی (گرشاسب نامه). یکی دخترش بود کز دلبری پری را برخ کردی از دلبری. اسدی (گرشاسب نامه). دیوش مطیع گشته بمال و پری بعلم آن یابد این که هوش و خردش آشنا شده است. ناصرخسرو. بچهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را.ناصرخسرو. چون پری جمله پرنده ند گه صلح ولیک بگه شر همه ابلیس لعین را حشراند. ناصرخسرو. اگر دیو را با پری دیده ای وگر نی تنت دیو و جانت پریست. ناصرخسرو. پریت ای برادر برهنه چراست اگر دیوت اندر خز ششتریست.ناصرخسرو. دیوت از طاعت پری گردد چنانک چون به زرگیری کمر گردد دوال. ناصرخسرو. گرچه نهان شد پری از چشم ما زین نکند عیب کسی بر پری.ناصرخسرو. چرا گر خداوند قولی و فعل پری باشی از قول و دیو از فعال. ناصرخسرو. تا روزی گفت خدایا زمین را همه پریان دارند و فساد می کنند. (قصص الانبیاء). گفت ای چو پری نشسته دلشاد از صحبت دیو مردم آزاد. امیر حسینی سادات. جمشیدی و حشم چو پری مر ترا مطیع خورشیدی و عدو ز تو چون دیو در فرار. سوزنی. جان و انسان بندهٔ فرمان برش بادا مدام تا بتازی هست انسان آدمی و جان پری... سوزنی. بطبع بینم آتش صفات مردم را از آن گریزان از هر کسی پری وارم. خاقانی. نیست مانندای آتش آن پری گرچه اصلش اوست چون می بنگری. مولوی. هرچه بدهر آدمی است و پری نیست مگر بهر پرستش گری. امیرخسرو دهلوی. می چنانت کند بنادانی که بز ماده را پری خوانی.اوحدی. پری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است. حافظ. طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری.حافظ. تذعُّب، ترسانیدن کسی را پری. (منتهی الارب). - امثال: مثل پری از آتش گریختن. ترسنده را چه پری چه عفریت. (از مجموعهٔ مختصر امثال چ هند). || در آخر بعض اسماء مرکبه آمده است مانند ناف پری (نوعی شیرینی). نازپری نام دختر پادشاه خوارزم که در حبالهٔ بهرام گور بود. (برهان قاطع). || آدمی را از بسیاری خوشگلی و تر و تازگی و لطافت گاه پری گویند. || نوعی از قماش است در نهایت ملائمی بسان مخمل، خوابکی هم دارد و رنگارنگ می باشد و از آن مسند و فرش سازند. (غیاث اللغات از بهار عجم).
[ پَ ] (ق) دوهنگام پیش. دوبار پیش. مخفف پریر است که پریروز (کذا) باشد که روز پیش دیروز است. (برهان قاطع). پری، روز گذشته است (کذا) که مخفف پریر باشد و پریر نیز به یای مجهول است چون یای مجهول و واو مجهول در روزمرهٔ عراقیان بلکه اکثر اهل ایران نمانده و همه معروف شده بمعنی روز گذشته هم به یای معروف خوانند. (غیاث اللغات از سراج اللغات و بهار عجم): حمام بکام انوری بود پری در وی صنمی بدلبری بود پری.انوری. مرد امروزی هم از امروز گوی از پریّ و دیّ و فردا دم مزن.مغربی. - پریدوش؛ دو شب پیش از امشب. - پریروز، دو روز پیش از امروز. - پریشب؛ دو شب پیش از امشب.
[ پُ / پُ رْ ری ] (حامص) حالت و چگونگی پر. آکندگی. زفتی. مملوی. اِمتلاء. مِلاء. مِلائة. انباشتگی. بَشم. کظة: نیشکری باش ز پُرّی خموش چند زدن چون نی خالی خروش. امیرخسرو. - || امتلاء معده: مرد را چون ممتلی شد از حسد کار افتراست بدمزاجان را قی افتد در مجالس از پری. انوری. || کثرت : چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی از پُرّی و بسیاری. منوچهری. - پری باکمال زمان؛ وقتی را گویند که خدای تعالی بر حسب مشیت و تقدیر خود معین فرموده است که مطالب لازمةالوقوع در آن وقت بوقوع پیوندد. (قاموس کتاب مقدس).
[ پَ ] (اِخ) نام کاریزی در ملایر.
[ ] (اِخ) مؤلف قاموس الاعلام گوید: نام نهری است در منتهای شمال شرقی دَرسم و بطرف جنوب غربی جریان دارد طول آن تقریباً صدهزار گز. آنگاه که رود موزور و چند آب دیگر به وی پیوندد در نزدیکی خرپوت به رود مراد ریزد در سابق وادی این نهر نیز بنام پری قضائی بود تابع سنجاق مازگرد.
[ پْری / پِ ] (اِخ) (مارکیز دو...) محبوبهٔ دوک دو بوربن، وزیر لوئی پانزدهم. وی بسال ۱۶۹۸ م. در پاریس متولد و در ۱۷۲۷ م. درگذشت.
[ پِ ] (فرانسوی، اِ) لقب و منصب پر. || اقطاع و تیولی که متعلق به مقام پر بود. || مقام اعضاء مجلس لردها در انگلستان معاصر. || مقام اعضاء مجلس عالی فرانسه از ۱۸۱۵ تا ۱۸۴۸ م.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید