معنی پرگوی
5 بازدید
[ پُ ] (نف مرکب) پرگو. بسیارگوی. پرسخن. پرگو. ثَرّ. ثَرة. فراخ سخن. مکثار. بسیارسخن. آنکه بسیار سخن گوید. قوّال. قُولة. (منتهی الارب). درازنفس. ابن اقوال. بس گوی. مِسهب. و در تداول عوام، پرحرف. پرروده. روده دراز. پرچانه. و وِرّاج. مقابل کم گوی : ای ساخته بر دامن ادبار تنزل غمّاز چو ببغائی و پرگوی چو بلبل. منجیک. مُسحنفر؛ مرد پرگوی. قُراقِرَة؛ زن پرگوی. (منتهی الارب). و رجوع به پرگو شود.
کلمات همقافیه با «پرگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر