معنی پرگاله
6 بازدید
[ پَ لَ / لِ ] (اِ) پرکاله. پرغاله. پرگاره. (رشیدی). وصله ای باشد که بر جامه دوزند. (لغت نامهٔ اسدی). کژنه. (لغت نامهٔ اسدی). وصله در جامه. پینه و وصله که بر جامه دوزند. (برهان). فضله ای که در جامه کنند چون وصله ای در او دوزند از هرچه بود و کژنه نیز گویند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی): ماه تمام است روی کودکک من وز دو گل سرخ اندرو پرگاله.رودکی. || پاره ای از هر چیزی. (فرهنگ رشیدی). حصه و پاره و لخت باشد. (برهان). فلقه: الأنقیاب؛ بِدَ و واشدن بیضه، یعنی دوپرگاله شدن. (مجمل اللغة)؛ قرقوس؛ برآمدنگاه آب گرم پلید گویا پرگالهٔ آتش است. (منتهی الارب): من آب طلب کردم از این دیدهٔ خونبار او خود همه پرگالهٔ خون جگر آورد.خسرو. دربار سرشکم همه پرگالهٔ خون است. شیخ علینقی (از فرهنگ رشیدی). || پارچه ای هست ریسمانی مانند مثقالی. (برهان).
کلمات همقافیه با «پرگاله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر