معنی پرکنده
8 بازدید
[ پَ کَ دَ / دِ ] (ص مرکب) کنایه از درمانده و عاجز شده باشد. (برهان). || پراکنده : از آن قصائد پرکنده دفتری کردم.ازرقی. کند باد پرکنده خاک مرا نبیند کسی جان پاک مرا.نظامی.
کلمات همقافیه با «پرکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر