معنی پرکم
7 بازدید
[ پَ کَ ] (ص مرکب) ناچیزشده و از کار افتاده و بیکار گشته. (جهانگیری). بیکار و از کار افتاده. (رشیدی). ناچیزشده و از کار رفته و بیکار افتاده. (برهان): مور که پر یافت نه پرکم بود پر زدنش ز آنسوی عالم بود.امیرخسرو. ای دانهٔ تو داده مرا هردم دم یک مرغ بدام تو چو من پرکم کم چون زلف تو خویش را ببندم کم کم در حلق دلم همی شود مدغم غم. ؟ (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «پرکم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کم» برای سرودن شعر