معنی پرک
7 بازدید
[ پَ رَ ] (اِ مصغر) پَرِ خُرد. || کاهوی خرد که به وجین از مزرعه بیرون کنند. || هر یک از برگهای خُرد که مجموع آن گل را مُشکّل سازد. || پردهٔ میان اجزاء درونی یک گردو. || (اِخ) ستارهٔ سهیل. (برهان) (رشیدی : طاسک مه شکسته شد بر سر پای هر مهی غور محیط بسته شد گرد ستارهٔ پرک. عمید لوبکی (از فرهنگ رشیدی). || مطلق صدا و ندا را نیز گفته اند و به این معنی بجای حرف اول تای قرشت هم آمده است. (برهان). || چیزی چون تاج، که در ترکی تِل گویند. جِقه. || پرهٔ قفل. فراشه. || پرک هندی از دستهٔ ارغوانها و کرم کش است .[ پِ ] (اِ) بوی پیه گداخته. بوی پیه گنده. || بوی ظرف چرب پاک ناشسته و امثال آن. || پلکِ چشم. (رشیدی) (جهانگیری): نمانم که برهم زند پرک چشم نگویم سخن پیش او جز بخشم. فردوسی (از رشیدی) (از جهانگیری). اما در فهرست ولف نیامده است.[ پَ رَ ] (اِخ) رودیست به ماوراءالنهر که شهرک یالاپان در یک فرسنگی آن است. (حدود العالم).[ ] (اِخ) دهی از فارس به هفت فرسنگی میانهٔ جنوب و مشرق کپکان. (فارسنامهٔ ناصری).
کلمات همقافیه با «پرک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر