معنی پرنیان

معنی پرنیان

5 بازدید
[ پَ ] (اِ) حریر. (مهذب الاسماء) (دهار) (حبیش تفلیسی). حریر چینی که نقشها و چرخها (؟) دارد. (نسخه ای از فرهنگ اسدی). پرنیان حریر چینی بود منقش و پرند ساده بود. (نسخه ای از فرهنگ اسدی). حریر چینی که منقش باشد. (از شرفنامه از غیاث اللغات). ابریشمینهٔ منقش. حریر بسته (مُعَقَّد) باشد منقش به شکل پرده. (اوبهی). پرنو. پرنون. حریر چینی که نقشهای بسیار دارد. (صحاح الفرس). لاد. (برهان): آمد آن نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی.رودکی. ای نازکک میان و همه تن چو پرنیان ترسم که از رکوع ترا بگسلد میان. خسروانی. ز بس نیزه و پرنیانی درفش ستاره شده سرخ و زرد و بنفش.فردوسی. ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشت پر پرنیانی درفش.فردوسی. یکی نامه بنوشت کردوی نیز بگفت اندرو پند و بسیار چیز نهاد آن خط خسرو [ پرویز ] اندر میان بپیچید بر نامه بر پرنیان.فردوسی. فرائین [ گراز ] چو تاج کیان برنهاد همی گفت چیزی کش آمد بیاد نشینم بشاهی همی سالیان همه پوشش از خزّ و از پرنیان.فردوسی. یکی خیمهٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته.فردوسی. بزد دست بر جوشن اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار.فردوسی. چو سیصد شتر جامهٔ چینیان ز مخروط و مدهون و از پرنیان.فردوسی. درختی که پروردی آمد ببار ببینی برش هم کنون در کنار گرش بار خار است خود کشته ای وگر پرنیان است خود رشته ای.فردوسی. غمی شد ز گفتار او مادرش همه پرنیان خار شد در برش.فردوسی. چون پرند بیدگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سرآرد کوهسار. فرخی. گفت بر پرنیان ویشیده طبل عطار شد پریشیده.عنصری. آینه دیدی بر آن گسترده مروارید خرد ریزهٔ الماس دیدی بافته بر پرنیان.عنصری. آفرین بادا بر آن شمشیر جان آهنج تو... پرنیان رنگ است و آهن را کند چون پرنیان گندنا رنگ است و سرها را کند چون گندنا.قطران. ردای پرنیان گر می بدرّی چرا منسوج کردی پرنیانت.ناصرخسرو. که کردی قامتش را پرنیان پوش.نظامی. قبا گر حریر است و گر پرنیان بناچار حشوش بود در میان.سعدی. نسیج پرنیان ابله فریبست. امیرخسرو دهلوی. رخ از زیلو نگردانم به خار بوریا از فرش خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد. نظام قاری. || کاغذ یا جامه ای از حریر که بر آن نبشتندی : یکی نامه فرمود بر پرنیان نبشتن بر شاه ایرانیان.فردوسی. نبشتند منشور بر پرنیان همه پادشاهی برسم کیان.فردوسی. دبیرش بیاورد عهد کیان نبشته بر آن پربها پرنیان.فردوسی. نگه کرد پس خط نوشیروان نبشته بر آن رقعهٔ پرنیان.فردوسی. بنزد بزرگان ایرانیان نبشتم همین نامه بر پرنیان.فردوسی. نبشتند منشور بر پرنیان خراسان و ری هم قم و اصفهان ورا داد سالار جمشیدفر [ کیکاوس ] دلاور بخورشید بر برد سر.فردوسی. نبشتند منشور بر پرنیان برسم بزرگان و فرّ کیان زمین کهستان ورا داد شاه که بود او سزاوار تخت و کلاه.فردوسی. بخط پدر هرمز آن نامه دید هراسان شد و پرنیان بردرید.فردوسی. نبشتند منشور بر پرنیان به آئین شاهان و رسم کیان.فردوسی. || مجازاً شمشیر: بر هر تنی پراکند آن پرنیان پرند خاکی کز او نروید جز دار پرنیان . مسعودسعد. سپه برگرفت و بنه برنهاد ز دادار روزآفرین کرد یاد یکی گرد برشد که گفتی سپهر بدریای قیر اندر اندود چهر بپوشید روی زمین را بنعل هوا یکسر از پرنیان گشت لعل.فردوسی. || پردهٔ نقاشی. تابلو: ابر سام یل موی برپای خاست مرا ماند این پرنیان گفت راست.فردوسی. روان پرنیان کبود ایدر آر که هست از برش چهرهٔ جم نگار.اسدی. - مثل پرنیان؛ سخت نرم و لطیف : سپر بر سر آورد مرد جوان بزد بر سپر گشت چون پرنیان.فردوسی. چرا که قول تو چون خزّ و پرنیان نشده است اگر تو در سلب خزّ و پرنیان شده ای. ناصرخسرو. || قسمی انگور از نوع خوب. (از چهارمقالهٔ نظامی عروضی). - دار پرنیان؛ بَقَم. (زمخشری). و رجوع به دار پرنیان شود.

کلمات هم‌قافیه با «پرنیان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید