معنی واژه پرنگار
6 بازدید
[ پُ نِ ] (ص مرکب) بسیارنقش : بهشتی بد آراسته پرنگار چو خورشید تابان بخرم بهار.فردوسی. پشیمان شد از کرد خود شهریار از آن پنبه و جامهٔ پرنگار.فردوسی. که یک روزمان هدیهٔ شهریار بود دوک با جامهٔ پرنگار.فردوسی. کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی خسروی جامهٔ پرنگار.فردوسی. بفرمود رستم که تا پیشکار یکی جامه آرد برش پرنگار.فردوسی. ز افسر سر پیلبان پرنگار ز گوش اندر آویخته گوشوار.فردوسی. سرائی چنین پرنگار آفرید تن و روزی و روزگار آفرید.اسدی. دل را بدین نگار سپردم که داشتم زو چون نگارخانهٔ چین پرنگار دل.سوزنی. || با گلها و گیاهان رنگارنگ : جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار.فردوسی. راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پرنگار از داغهای شهریار.فرخی. باغی نهاده هم بر او با چهار بخش پرنقش و پرنگار چو ارتنگ مانوی.فرخی. || مُمَوَّه. سَفسطی : به هر کار چربی بکار آوری سخنها چنین پرنگار آوری.فردوسی.