معنی پرمه
7 بازدید
[ پَ مَ ] (اِ) بمعنی پرماه است که افزار چیزها سوراخ کردن باشد و بعربی مثقب گویند. (برهان). مَتّه : ور همه اره نهی از بهر رفتن بر سرش وی قدمها دوخته بر جای چون پرمه بود. رضی الدین نیشابوری. بهر لعلی عقیقی داشته جفت عقیق از پرمهٔ یاقوت می سفت.امیرخسرو. || بمعنی پدمه هم آمده است که لخت و حصه و بهره باشد و بعضی به این معنی به ضم اول گفته اند. (برهان).[ پِ مَ / مِ ] (اِ) کاهلی کردن در کارها. (برهان) (رشیدی).
کلمات همقافیه با «پرمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر