معنی پرمان
5 بازدید
[ پَ ] (اِ) فرمان. اَمر: عبدوس بازنمود که چند مهم دیگر است با وی [ آلتونتاش ] و جواب یافت که... شغلی و پرمانی که باشد و هست بنامه راست باید کرد. (تاریخ بیهقی). چون فرمان خداوند بر این جمله است پرمان بردارم. (تاریخ بیهقی). و خزانه به قلعهٔ شادیاخ نهاده بود بحکم پرمان امیرمسعود. (تاریخ بیهقی). - پرمان یافتن؛ فرمان یافتن. مردن. گذشته شدن. وفات کردن. درگذشتن : چون پدر ما پرمان یافت و برادر ما را بغزنین آوردند.(تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «پرمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر