معنی پرستوک
6 بازدید
[ پَ رَ ] (اِ) پرستو: خدای تعالی مرغانی را بفرستاد همچون خطّاف که آنرا پرستوک خوانند تا به لب دریا شدند هر یکی سه پاره گل برگرفتند دو به پای و یکی به منقار و بهوا اندرپریدند و بر زبر سر آن لشکر بایستادند. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). رجوع به پرستو شود: از پرستوک اگر خوری لحمش دیده را روشنی کند حاصل خون او را چو زن بیاشامد شهوت زن همه کند زایل. یوسف طبیب (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «پرستوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر