معنی پردخت شدن
5 بازدید
[ پَ دَ شُ دَ ] (مص مرکب) تهی شدن. خالی شدن : چو از شاه پردخت شد تختگاه مبادا کلاه و مبادا سپاه.فردوسی. چو پردخت شد جایگاه نشست برفتند با زیج رومی بدست.فردوسی. همی بود تا جای پردخت شد بنزدیک آن نامور تخت شد.فردوسی. از آن پس در خوابگه سخت کن دل از دیدنم پاک پردخت کن.اسدی. || فارغ شدن : ز کار بزرگان چو پردخت شد [ کیخسرو ] شهنشاه از آن پس سوی تخت شد.فردوسی.
کلمات همقافیه با «پردخت شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر