معنی پدید آوردن
9 بازدید
[ پَ وَ دَ ] (مص مرکب) پدید آوریدن؛ ظاهر کردن. ظاهر ساختن. پیدا کردن. انشاء. تولید. ایجاد: می آرد شرف مردمی پدید و آزاده نژاد از درم خرید.رودکی. چنانکه چشمه پدید آورد گمانه ز سنگ دل تو از کف تو کان زر پدید آرد.دقیقی. سرانجام کی خسرو آید پدید پدید آورد بندها را کلید.فردوسی. ز چیزی که هرگز ندید و شنید بدانش بیاورد آنرا پدید.فردوسی. یکی گفت و پرسید و دیگر شنید نیاورد کس راه بازی پدید.فردوسی. درنگ آورد راستیها پدید.فردوسی. ز مرده تن زنده آری فراز پدید آوری مرده از زنده باز.اسدی. ترا خدای ز بهر بقا پدید آورد ترا ز خاک و هوا و نبات و حیوان را. ناصرخسرو. آنست پادشه که پدید آورد این اختران و این فلک اخضر.ناصرخسرو. ببارد ابر و جهد برق تا پدید آرد ز خون دشمن بر خاک لالهٔ سیراب. مسعودسعد. نوح علیه السلام خفته بود و عورتش را باد از جامه پدید آورد. (مجمل التواریخ والقصص). دست روزگار غدار... در آن آب... نقصانی پدید آورد. (کلیله و دمنه). || بدست آوردن :
کلمات همقافیه با «پدید آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر