معنی پخسیدن
5 بازدید
[ پَ دَ ] (مص) پژمردن از غم و تَبش. (فرهنگ اسدی نسخهٔ آقای نخجوانی). فروپژمردن از زخمی یا غمی یا آسیبی. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). تافتن دل از غم تهی دستی. گدازش و کاهش بدن از اندوه. پژمرده شدن : همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آئی جانت پخسیده شود.مولوی. || چین چین شدن پوست از آتش یا حرارت خورشید. ترنجیدن. چین آوردن پوست از تَبش. شکنج و نورد آوردن پوست از گرمی آتش. || فراهم ترنجانیدن. || پژمرانیدن. پخسانیدن : ای نگارین ز تو رهیت گسست دلش را گو بپخس و گو بگداز.آغاجی.
کلمات همقافیه با «پخسیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر