معنی پختگی
6 بازدید
[ پُ تَ / تِ ] (حامص) نضج. حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد. رسیدگی. یَنع : هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم میخورد.مولوی. || عقل. حَزم. احتیاط. متانت. سنجیدگی. نباهت. وزن. باتجربگی. آزمودگی : فزون کرد ارچه سفر رودِ مرد همان پختگی به بود سود مرد بکان کندن ار دست تو گشت ریش مخور غم که سود از زیان است بیش. امیرخسرو.
کلمات همقافیه با «پختگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر