معنی پخ
202 بازدید
[ پَ ] (اِ صوت) پیشت! لفظی که در ماوراءالنهر بدان گربه را رانند. آوازی که بدان گربه را بیرون کردن خواهند. کلمه ای است که سگ و گربه را بدان رانند. (برهان). چخ : عدوی جاه ترا بخت چون نهاز شده است بپای خویش همی آردش سوی مسلخ کسی که گردن شیران شرزه درشکند بگربهٔ تو به بی حرمتی نگوید پخ. سوزنی. || (صوت) لفظی است که در مقام تحسین گویند. بخ! خوش! بَه! رجوع به پخ پخ شود. || (ص) مسحوق. || (در آجر یا خِشت) که نبش ندارد. || (ص) پَخت. مسطح. بی ژرفا. کم ژرف. مقابل گو و گود. || پَهلو. (برهان): چهار پخ یعنی چهارپهلو. (برهان). و بدین معنی در اصطلاح تراش الماس مستعمل است چنانکه گویند: گوشوارهٔ شکوفهٔ الماس شش پخ. - پخ زدن؛ تراشیدن بطرز خاص الماس و دیگر جواهر را.[ پِ ] (اِ صوت) پَخ. آوازی که بدان خرگوش و نوع او را رمانند. کلمه ای است که سگ و گربه را بدان برانند. (برهان). - به او پخ کنند زهره اش می ترکد؛ یعنی سخت ترسنده است.[ ] (اِ) پالایش آب بود و ره آب را نیز گویند. (اوبهی).[ پُ ] (اِ) بزبان خراسان براز را گویند یعنی سرگین آدمی و غیره... و از لغات ترکی به ثبوت میرسد که لفظ ترکی است. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «پخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پخ» برای سرودن شعر