معنی پایگذار
5 بازدید
[ گُ ] (نف مرکب، اِ مرکب) مددکار. دست مَرد. (رشیدی): بود تو شرع برتواند داشت ز آنکه او روشن است و بود تو تار دین نیابد ز دست تا بود است مر ترا دست مرد و پایگذار. سنائی (از فرهنگ رشیدی). هرچند شعر سنائی مصحف است معهذا بی شبهه رشیدی از این شعر بغلط افتاده است و کلمهٔ پای گذار بمعنی حق القدم و پایمزد است و دست مرد هم بمعنی پای مرد نیامده است و در شعر سنائی نیز کلمه پایمزد است نه پای مرد. || قاصد و پیک پیاده. پایوَند. پیک پیاده که در هر منزلی بداشتندی تا نامه بیکدیگر دادندی، مانده بآسوده، تا زودتر بجای مقصود رسیدی. حافظ اوبهی در لغت نامهٔ خود در کلمهٔ اسکدار گوید: و این راه بُرنده را چون با اسپ باشد اسکذار و یام گویند و چون پیاده میرود پای گذار خوانند. رجوع به اسکدار شود.
کلمات همقافیه با «پایگذار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر